ذغالها

 

میزنی به یه جمع مثلا 50 نفره که برای سر بریدن یک گوساله دور هم جمع شدن به مناسبت بازگشت حاج فلانی و همسر محترمه مثلا از کربلای معلی. این معلی اش هم حتما باید توی پارچه نویسی جلوی در  یک جوری جا بشود و اسامی دقیق آنهایی که نفری 10 هزار تومن گذاشته اند پارچه را بنویسند مثلا از طرف چنگیز و بهروز و کمال و بچه های هیات متوسلین به رقیه و.....

زدی به جمع که چند ساعتی حواست به خودت نباشه. صدای خودت رو نشنوی که داره هی غر می زنه ... کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری اندر امیدواری...

زدی به جمع به هیاهو و جیغ بچه ها که توی هم می لولند. صدای وحشت زده گوساله. صدای زنها

- صدیق خانم اسفند !

- حسین جان قربون دستت یه کم آب بده اون زبون بسته.

- مروارید خانم برنج رو آبکش کنم ؟ دون شده ها ؟

 

زدی به جمع که مثلا چند ساعتی دور باشی از خودت. از صدای خودت که مثل یه تیکه ذغال برافروخته افتاده به جونت.

تو دلت چند تیکه ذغاله. قرمز و نارنجی و زنده.

آروم نداری.

منتظر یه تلنگری که زیر چمشات بلغزه و مور مور کنه  و یک دفعه گوله گوله اشک داغ بریزه پائین...

تو خوب می دونی گوله گوله ها مال تیکه ذغالهای تو دلته. مال انباشته ی چند وقت زندگیته اما هر کس یه جوری یار قضیه میشه

- برای اینکه آرزومندای کربلای معلی مثل الهام جون این سفر قسمتشون بشه صلوات....

- الهی عمه قربون اشکات بره... ایشششالله ( با تشدید عمع گانه ش) قسمتت بشه تو هم بری  کربلا عمه جون !

 

ولی گوله ها... گوله های داغ عوضی مثل فراری های زندونن می ریزن مثل فراری های چندین ساله یه زندون...

 

با هق هق ات می زنی بیرون. شرمنده از جواز ریزش اینهمه داغ. اینهمه شور.

 برای همه چی یه دل سیر گریه می کنی

برای زندگی ات که شده گریه گی.

برای طرح های امنیت اجتماعی دولت خدمتگذار با رایحه خوش خدمت

برای دوچرخه کوهستان 21 دنده ایت که دزدینش و تو زنگ زدی 110 و الان دوماه و ده روزه که 110 قراره بیاد گزارش بنویسه

برای دزدی که صبح با در ماشین همسایه ور می رفت و تا تو رو دید خیلی ساده رفت سراغ یه ماشین دیگه کمی اون طرف تر

و برای مامورین حافظ امنیتی که به کوتاهی مانتوت گیر دادن تو مترو...

برای همه جوونای نخبه بیکار

برای اونی که فوق لیسانس برق داره و معتاد شده و این روزا یا خماره یا نعشه

برای پذیرشت از بث انگلیس که نتونستی اوکی اش کنی

برای ...

حتی برای چشمای اون گوساله هه.

 

می شینی تو یه پارک . آخرای هق هق ته. آخرای کیسه اشکت. ذغالها دارن میگن

جیززز . جییزز.

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منتظری

سلام اتفاقی تو دنیای مجازی رسیدم به وبلاگ شما و راز دایره خوندمش برام جالب بود داشتم به این راز فکر میکردم که فهمیدم خیلی هم راز نیست فقط مورد توجه نبوده زندگی منشوریست در حرکت دوار... این جمله اول تیتراژ سریال داستان زندگی(هانیکو)بود حالا ذهن ما با این جمله درگیر شده ببینیم به کجا میرسه موفق باشید

سمیرا کرمی

سلام /اون ذغالها اگه بهشون آب بدی هی تشنه تر می شن هی تشنه تر !1 تا جایی که می بینی خودت آب رفتی ..هی فروتر فروتر می ری توی ...وقتی طرف رای آورد اون روز کذایی من بی دلیل خیلی گریه کردم وقتی بی دلیل گریه می کنم حتما بعدش اتفاقهای بد و وحشتناکی می افته...آخی پذیرش چی شده؟اکی نکردن برات؟ آیلتس ...گرفتی؟من تازه شروع کردم ...

سمیرا کرمی

سلام پستهای پیین رو خوندم متوجه قضیه پذیرش شدم.منم دانشگاه مادرید 50% فاندم رو اکی کرد ولی برای زندگی در شهر ارزونی مثل مادرید با هزینه ای که ازت نمی گیرن و حتی 50% فاند هم می دن باز کم اوردم اما منطقی پذیرفتم سنگ هم دستم نگرفتم کسی رو هم از وبلاگم اخراج نکردم ...:)

مجید حیدری

اگه من بهت قول بدم این آخرین پذیرشت نیست بی خیال می شی؟ کی گفته دیگه نمی تونی دکترا بگیری؟ چرا جسارتت کم شده؟ شجاع باش.می ترسی دیگه نتونی پذیرش بگیری. کل این دنیا و زمان زیستن ما چقدر می ارزه که غصه می خوری آخرش دکتر باشی یا کارشناس ارشد؟ اصلا چند بار تا حالا بد آوردی که طاقتت تموم شده؟ تو که همیشه بهترین جاها قبول شدی.خیلی برات مهمه سخت تر کار کن پول جمع کن برو یه دانشگاه بهتر.الآن دیگه من سنگ دستمه ها!!![عصبانی]

مجید حیدری

قول می دم.در زمانی که انتظارشو نداری و تمام شرایط برات فراهمه یه موقعیت تحصیلی بهتر برات پیش می آد. دانای کل می دونه که چه چیزی در چه زمانی برای ما بهتره.فقط تو هم قول بده من اولین کسی باشم که با خبر می شم البته بعد از آقاتون.

kamyar

daneshgah amrika va canada radar nazar begir, vaziyte polishon behtare! talkhtarin khatere kodaki man, ghorbani kardan yek gosfand baraye bar hazar kardan cheshm mardom ro mashin no bood! hengam gosht khordan on sahne ra yadam nemire! ma adamha kheyli bi rahmiim! baad esme khodemo ra gozashti ashrafe makhloghat!

ا

هیچ چی اون جور که به نظر می آد نیست! بیخود جوش نزن و پتو چراغونی نکن بابا!!

آینه

بچه که بودم رفتم یه هیئتی تو محلمون بود . تو شبای محرم جماعتی که بعید می دونم ازحسین جز یک نام چیز دیگری می دونستن تو هئیت به سر و کله هم می زدن همیشه این کار و می کردن بعداز اتمام مراسمشون هم بساط منقل و بافور به راه بود5.6تا گوسفند هم پشت هئیت به تیربرقی بسته بودن می دونستم که فردا یا پس فرداش پخ پخشون می کنن یه دفعه پسر شجاع برام تداعی شد و تصمیمی گرفتم نیمه های شب با یه چاقوی کند رفتم و به زحمت 2 تاشونو که از همه کوچیکتر بودن آزاد کردم هل دادم که برن وخودمم فرار کردم ولی فرداش کلشونو دیدم که ..[سبز][افسوس]