اندر صداقت سوفسطائیان (2)

اینکه باید به اندازه ظرف آدما براشون چیز بریزی (منظورم پنیر نیستا چیزه چیز) چیزی بود که سالها پیش عمیقا درکش کردم. یک واقعیت ساده وجود داره اینکه  اندازه ظرف  ادما با هم متفاوته . بعضی ها ظرفضون قد یه دونه دکمه است بعضی ها ظرفشون قد یه برکه است بعضی ها هم ظرفشون قد آسمونه .

اون موقع ها  تو پیش دانشگاهی فرزانگان فلسفه و منطق تدریس می کردم. عاشق نحوه تدریسم بودم برای جذابیت موضوعات گاها ثقیل منطقی برای بچه ها تئاتر هم بازی می کردم مثلا دیالوگهای بین سقراط و پارمندیس رو با صدا و ادای این دو فیلسوف بازی می کردم.

توی کتاب اونها در مورد رویارویی سقراط با سوفسطایی ها به سقراط یک شخصیت پیامبر گونه داده شده بود که سعی داشت بگه یک حقیقت واحد ربانی وجود داره و باید در بحث و جدل به همون حقیقت واحد ارجاع کرد اما سوفسطایی ها  شیادانی معرفی شده بودند که سعی داشتند جوونهای شهر آتن رو فریب بدن و بگن اگر تو بحث و جدل و فن منطق موفق باشی و تاکتیکهای خاصی بلد باشی می تونی هر چیزی که می خوای به کرسی بشونی هرچند از حقیقت واحد سقراطی دور باشه.

پر واضحه که چیزی که الان در آداب و فنون دیپلماسی- در روشهای کسب منفعت در مذاکرات تجاری و اقتصادی بین المللی و در روشهای مدیریت و بازاریابی نوین باهاش روبروئیم برهمین فنون و روشهای سوفسطایی ها  تاکید داره.

در ثانی مگه نه اینکه اگر ادمای متعصب و سر سخت یه مدت دست از بنیادگرایی ( و نه اصولگرایی که اصولگرایی سگش شرف داره به بنیادگرایی) بر دارن و برن گوشه گوشه جهان در دل آئین ها و رسومهای مختلف در دل باورهای متفاوت سیر کنند ( قل سیرو فی الارض فاعتبرو یا اولوالابصار...) متوجه میشن حقیقت در تکثرش هست که وحدت داره. و تکثر خودش جزئی از بزرگی حقیقته.

 مثل یک آئینه که از آسمان افتاده تکه تکه شده و هر تکه اش رو قومی و آئینی برداشته و ادعا می کنه که حقیقت همینه که دست ماست.

اما وقتی میری خودتو توی ائینه به ظاهر متفاوت اونها می بینی در نهایت شگفتی می بینی این که خودتی باز !!! و متوجه میشی سوفسطائی ها هم پر بیراه نمی گفتن.

آره داشتم می گفتم اون روز از مدرسه و کلاس منطق و فلسفم که  اومدم مقنعه ام رو از سرم برداشتم پرت کردم روی ائینه که قیافه خودمو نبینم و دراز کشیدم با دست روی پیشونی . (درست مثل ژست بعضی آرتیستها تو بعضی فیلمها وقتی از تجربه یه روز سخت بر می گردن خونه و تو اتاقشون.)

نمی دونم چند ساعت این پهلو شدم و فکر کردم و دوباره خیره به سقف با دست روی پیشونی . دوباره اون پهلو و فکر و فکر و فکر و دوباره خیره به سقف با دست روی پیشونی...

وقتی بلند شدم چیزی رو دریافته بودم. ظرف ادما. و اینکه دیگه حماقت نکنم و قبل از هر اقدامی ظرف آدما رو محک بزنم.

اتفاق خاصی نیفتاده بود. یکی از دانش اموزها رفته بود به مدیر گفته بود " این خانوم ما مثل کتاب ما درس نمی ده چیزایی که تو کتاب ما نیست رو میگه" مثلا میگه سوفسطایی ها همچینام اشتباه نمی گفتن "

اگر اون دانش آموز رفته بود و گفته بود این خانوم به مبادی اعتقادی ما اعتقاد نداره و بدعتهای فکری رو وارد تفکر ما دانش آموزان می کنه اصلا ناراحت نمی شدم . می گفتم خب هر عقیده ای می تونه تو کلاس ما وجود داشته باشه و این یعنی تضارب آرا.

اما اون رفته بود در نهایت دکمه گی گفته بود اجازه خانم مدیر !  این خانوم معلمه  بیشتر از ما برامون ریخته. الان یه چیزی از ظرفمون سر ریز کرده رو لباسمون.  حالا چی کار کنیم ؟

/ 2 نظر / 11 بازدید
مجید حیدری

ما مسئول برداشتهای دیگران نیستیم. به ما چه یکی ظرفش کوچیکه یا حتی ظرفش بزرگه ؟ من همینقدر " چیز " دارم و تمامش هم میریزم. نمیتونم دست از قرم بردارم که اسیر ترکمنم! به نظر من خدا هم هر چی " چیز " داشت ریخت. حالا یکی گاوپرست شد, یکی زرپرست و یکی هم به هیچ چیز معتقد نیست دیگه به ظرف اونها مربوطه نه به خدا. من هم یه بار تو هیئت محل سر اینکه شلوار جین پوشیدن تو هیئت درسته یا نه بحثم شد.گفتم حضرت عباس که خوش تیپ دوره خودش بوده اگه الآن بود شاید جین می پوشید بساطی شد که بیا و ببین.نتیجه ش اینکه 6 ساله اون هیئت نمیرم. خوب ظرف من هم اینقدر بود دیگه. شما کار خودت رو بکن. تاریخ نمونه های اینجوری زیاد داره مثلا گالیله, منصور حلاج یا هم عصر خودمون فروغ فرخزاد ...

میم دال

حقیقتـــــ هیچستان نگاه من بود در بی‌وقفگی تکرر یک بهتـــــــ . . .