ما فقط ادامه می دیم...

 

1.

ما فقط ادامه می دیم. علی رغم درد ادامه می دیم..علی رغم بغض و علی رغم چیزی که خود زندگی میگه ادامه می دیم.

مثل یه دسته آدم که غل و زنجیر به پاهاشونه . زخمی اند و زخماشون چرک کرده و راه  سترگ و ناهمواره و دراز ... دراز و بی مقصد.

فقط ادامه می دیم.

سکوت و صدای چرخ چرخ زنجیرها و گاهی ناله ای از سر سوز یه زخم ... که شاید فراتر از عادت سوزش زخمهای معمول بوده از کسی بلند میشه برمی گردیم نگاهش می کنیم و بعد دوباره ادامه می دیم...

مثل دستهای کرخت و قرمز اون پسر بچه مظلوم که داشت جوراب می فروخت تو باد وحشی و سرد و  سرمای تن سوز چند شب اخیر ما نگاهش کردیم و ادامه دادیم.

مثل اون جوونی که یک تکه اسنک دستش بود و جوون دیگه ای با لگد پرتش کرد روی زمین ترمینال و اون می گفت به خدا گرسنه بودم به خدا گرسنه بودم ....  ما نگاهش کردیم و ادامه دادیم.

مثل سارا که خودکشی کرد . اردیبهشت 85. ما رفتیم بهشت زهرا  صورتشو باز کردیم جیغ کشیدیم و گریه کردیم نگاهش کردیم  و ... ادامه دادیم..

مثل ندا که نگاهمون کرد نگاهش کردیم  و ادامه دادیم.

مثل اون مرد که چهره اش از درد تو هم رفته بود و اومد داروخانه و قیمت یک دارو رو پرسید و با شرم از در داروخانه خارج شد ...

مثل خیلی چیزهای دیگه که زخمهاش کهنه نمیشه خوب هم نمیشه و ما ادامه می دیم.

 

 

فقط اون پسر بچه مظلوم و اون مرد و اون جوون و... اینها نیست . خودمون هم در حال فرت و فرت سیلی خوردن و سرخوردگی هستیم. در حال مرگیدن. زوال تدریجی و مشاهده مرگ رویاهامون.

مثل پا گذاشتن روی تمام علائقمون تمام چیزهایی که به عشقشون زنده ایم و فرصت پرداختن بهشون نیست. مثل مطالعه و کتابخونه ای که فرصت گردگیری اش هم نیست مثل پیانو که یه زمانی داشتنتش رویا بود و حالا داره خاک می خوره و هر  روز صبح نگاهش می کنم و ... ادامه می دیم.

گاهی فکر می کنم آوردن روح یه موجود معصوم و صاحب یه قلب پاک از پیش حضرت خدا و از عالم نور و معنا به این جهان ظالم و بی رحم کار درستیه؟

 

2.

همین الان دوباره پناه بردم به آب. طبق سنت همه سالهای زندگیم . مطمئن هستم یه ارتباطی بین حضرت خالق حضرت هست و آب باید باشه. یه ارتباط متقن. محکم تر از ارتباطش با همه هستی.

آب تنها چیزیه که توی انبوه تکرارها و روز مرگی ها  تکراری نمیشه. همیشه آرومم کرده همیشه بعد از پناه بردن به آب یکی دیگه بودم. یادمه بعد از مراسم خاک سپاری سارا و بابک هم پناه برده بودم به آب. گریه کردم تو بغل آب . انگار که مادرم باشه آب انگار که خواهرم باشه آب.  . خواهری که هرگز نداشتم. هق هق گریه کردم و سرفه ام گرفت و خانوم نجات غریق ترسید نفهمید گریه به سرفه ام انداخته... پرید اومد پیشم و گفت تو که هنوز شنا کامل بلد نیستی چرا اونطوری شیرجه می زنی تو عمیق ؟ اونم  بغلش کردم.  و توی آب دوست شدیم. هنوزم دوستیم.

داشتم فکرهای تلخ می کردم. تلخ تلخ. اونقدر که دهنم تلخ شد. داشتم با بچه ام صحبت می کردم . موجودی که هیچی ازش نمی دونم . فقط گاه گاهی یه تکونی می خوره که یعنی یکی اینجا درون تو زنده است. داره رشد می کنه. و قلبش عین ساعت می زنه.  

داشتم بهش می گفتم قراره پا توی چه جهانی بگذاره. داشتم بهش می گفتم چه سیلی ها قراره از قوانین نانوشته زندگی بخوره. از معیشت از ارتباطهای عاطفی اش از سوالهای بی پایانی که هرگز جوابشو پیدا نمی کنه.

داشتم بهش می گفتم تا یه جایی می تونم مواظبش باشم و داشتم بهش می گفتم چقدر و چقدر و چقدر نگرانشم.

3.

صدای گنجشک ها

و یه تیکه کوچولو  بهار

پشت پنجره اداره

همینشم شکرت خدا

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیبه

سلام بهار هر3تون پیشاپیش مبارک مامان الهام[گل][چشمک]

norooz

مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر

میم.دال

همیشه برای تمام مادرا نگرانم نگران نگرانی‌هاشون بی‌جواب بودنهاشون و لحظاتی که هرگز نمی‌تونن باری از رو دوش بچه‌هاشون بردارن مادر شدن خیلی جسارت و قدرت می‌خواد الهام جان آرزو می‌کنم درگیر لحظاتی نشی که که استیصال اسمشه آرزو می‌کنم کم درد بکشی دختر

ن ب

آخه اولا که شناختمت یادت؟ کلی بهم گفتی و گفتی و گفتی منم کلی گریه کردم اشک و اشک و اشک از اون روز اسم الهام اشی مشی شد بداخلاق بله[ابرو] ولی جدا از همه اینا دلم واست تنگ شده دختر دور از منی و ......

مهدی آخرتی

مرا مردی بدان که دستی بلند در چیدن ستاره دارد به روزم و منتظر شما

مجید حیدری

سلام. چند روزیه هانیه پیش منه , حتی نرسیدم بیام یه چیز برات بنویسم.امروز میگه : میشه منم ببری سرکارت؟ آخه همش اونجایی, من دلم برات تنگ میشه.دیشب بردمش خرید,امروز میگه باز هم بریم خرید؟ گفتم چیزی میخوای؟میگه نه دوست داریم باهم بریم خیابون. خیلی اوضاع بدیه.برای خودمون وقت نداریم.یه جورایی تعادل زندگیمون بهم خورده. مثل ربات شدم.یادم نیست آخرین بار کی اشک ریختم .ولی هر روز خیلی خفیف و بی صدا به صورت ممتد دارم برای نسل خودم از درون گریه میکنم.یادته باباهامون چقدر وقت برای ما میگذاشتن؟ یادته هفته ای یه بار همگی جمع میشدیم خونه یکی از عموها؟تازه جنگ بود و همه چی کوپنی بود ... یعنی ازین بدتر هم میشه؟ احساست رو کاملا درک میکنم. من هم شبها وقتی هانیه خوابه به صورتش نگاه میکنم و با خودم میگم, من تاکجا میتونم مراقب تو باشم؟ آیا توانش رو دارم زندگی خوبی برات بسازم؟ دست آخر به این میرسم که اون هم خدایی داره که ازمن و مادرش خیلی بزرگتر و رحیم تره.همه بچه هامون رو به خدای بزرگ میسپاریم و ازش میخواهیم بیشتر از ما مراقبشون باشه. غم روزی مخور برهم مزن اوراق دفتر را که قبل از طفل ایزد پرکند پستان مادر را

سكوت

سلام دوست من صداي پاي بهار مي آيد پيشاپيش بهارتان فرخنده به روز هستم با احترام منتظر حضور مهربون شما

ف

خب يه فرقي هست بين تو و اونايي كه فقط ميبينن و رد مي‌شن... تو مي‌گي و رد ميشي...تازه خيلي آروم رد ميشي شايد يه كارايي هم اون وسط كرده باشي كه فقط خودت ميدوني. احتمالا يه جايي از كهكشان براي اين كارت يه امتيازي چيزي در نظر ميگيرن بوس

فاطمه خداکرمی

نمیدونم از قبل این طوریی بودم یا از بعد ....از بعد از.... بعضی نوشته هارو که میخونم چشمام پر اشک میشه .... بعضی نوشته ها که مثلا از مظلومیت یه بچه نوشته میشه ....باورت نمیشه...نه حتم دارم میشه ....وقتی نوشتی یه بچه با یه دست سوز سرماخورده....یهو دلم هرری میریزه ....اهلامی؟یعنی اینا خاصیت مادرشدنه ؟ این همه عمیق شبدن تو زندگی و مکث کردن تو "ادامه دادن"ها یه فلسفه ی عجیبیه که انگار مربوط میشه به همون تکون خوردن های شگفت انگیز چیزی شبیه "جنبش کیف آور جنین" ..... الهام جونم به آب که پناه میبری پس یعنی اشکهای منم میشه یه چیزی شبیه پناهگاه؟

هیور

1... خون می چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است... درود بر توجه شما به چیزهای مهمی که این روز ها ساده انگاشته می شوند..... 2...گریه در اب چه لذت بخش است... من که انباشته هستم از اشک داخل اب اگر گریه کنم تو نخواهی فهمید. اب یعنی همه خوبی ها عمران صلاحی نازنین 3.نوروزتان گرامی