بدون فرزانه با رادین

 

 

خب معلومه کنار تو یک لطف دیگه ای داشت. کنار تو وقتی آرزوهامون یکی بود. یکی هم نبود شبیه بود خیلی. کنار هم بیدارموندمون صفایی داشت. سحری خوردن صفا داشت.  البته به لطف لاین دیدمت. عکس فرستادی عکس تبلتت با صفحه الکترونیکی دعای جوشن کبیر.

گفتی تو این غربت منم به یادتم با جوشن کبیر. و کسی چه می دونه شاید قطره اشکی به چشم هر دومون... نمی دونم شاید.

شب بیست و سوم امسال متفاوت بود. سالهای گذشته کنار هم بودیم. کنار هم هزار بار نامش رو صدا می کردیم . با صفات مختلفش با زوایای گوناگون وجودش. هزار بار می خواندیمش به چیزهایی که می شناختیم. به چیزهایی که توصیفش می کردیم: سبحان الله عما یصفون... 

حضرت امیر تو خطبه" توحید" نهج البلاغه چیزی نزدیک به این مضمون میگه که اگر مقام توحید  حاصل بشه و اگر تو را بشناسند به هیچ نام و صفتی نمی خوانندت. نمی توانند که بخوانند.

یعنی تو هیچکدوم از اینها نیستی .اما خب من خودمو هزار بار به تقلای خوندنت می اندازم تا توی شبی که از هزار ماه بهتره  و نزدیکه سقف آسمون از برکت و مغفرتت بشکافه... جواب بدی. بگی هان؟ چی می خوای؟

 

امسال کنار رادین بودم. سال گذشته رادین کوچکتر بود و نتونستم توی مسجد زیاد دوام بیارم اما امسال به زور چیپس و پفک و نرم افزارهای گوشی موبایل و بازی تام تالکینگ و انجلا تالکینگ و جینجر نگهش داشتم.

 

البته تو این قصه فقط تو نبودی. خود متن قضیه دلتنگم کرد. فضای حسینیه های بازار. فضای امامزاده زید وقتی می کوبیدیم به ضریحش و می گفتیم پول !!! پول !! پول !!!  و می خندیدیم. فضای سحری خوردن ها تو حسینیه های بازار بعد از یک شب زنده داری اصیل...

فوتهایی که خاله ش با دعای جوشن کبیر توی گره های نخ برای شوهر دادن دخترهاش می کرد رو یادته؟  پچ پچ  و ریز ریز خنده های ما رو یادته؟ 

اوه خانم نیزاری ....اون سالی که من و تو نسیبه توی تاریکی با صدای بلند یا الله می گفتیم رو یادته؟ تابلو بود حاجتمون چی بود. همون سال هر سه حاجت روا شدیم . شدنی. 

 

یادته شب شعرهای معلم رو ؟ یادته می خواستیم برای استادمون مراسم تقدیر بگیریم؟ یادم نیست تولد استادمون بود یا همین طوری خواستیم ازش تشکر کنیم.

هفده هجده ساله بودیم. استاد جوان و با حیایی داشتیم. خودش . روحش. و شعرهاشو می پرستیدیم. خواستیم براش مراسم تقدیر بگیریم. 

هیچ پولی در بساط نداشتیم . هرکس چندرغازی جور کرد. اما دلمون می خواست مراسممون گل داشته باشه. کادو داشته باشه. 

از خونه کلی وسایل رومیزی و پرده و بشقاب چنگال بردیم. میوه و خوراکی هایی که می شد از خونه تهیه کرد بردیم. یک خودکار دیپلمات داشتم اوردم که هدیه بدیم یادته؟

موندش گل. من و تو رفتیم برای تهیه گل.  منیریه چهار راه ابوسعید ... هرچی دسته گل قیمت می کردیم با جیبمون سازگار نبودیم. 

یک دفعه چشممون افتاد به گلهای میدون منیریه. چشمهامون برق زد. دور و بر رو نگاه کردیم و شروع کردیم گل کندن. 

تو با هیجان می گفتی از ته بکن . من می گفتم تیغ داره. نمی شه. یه چاقوی کوچولو از کیفت در اوردی. کلی گل کندیم.

خوشحال داشتیم به گلها نگاه می کردیم که یک دفعه مرد باغبون کارگر شهرداری بود فکر کنم از زیر زمین میدون روی نردبون  اومد بالا و ما رو دید....

من مات ایستاده بودم نگاه می کردم . گلها رو برداشتی و گفتی بدو الهام بدو....

دویدیم . دو تایی تا چهار راه ابوسعید دویدیم.... نفس نفس زنان ایستادیم به پشت سر نگاه کردیم.  کارگر سبز پوش ناباورانه هنوز دنبالمون می کرد.

پیچیدیم تو کوچه پس کوچه ها. در یک خونه باز بود. رفتیم داخل. یک دختر بچه داشت بازی می کرد. اشاره کردیم بهش که هیس !!! و شروع کردیم براش شکلک در اوردن. که مادرش اومد بیرون و ما هول شدیم و سلام کردیم و احوالپرسی و وقتی اون منتظر بود ما دلیل حضورمون رو بگیم درو باز کردیم و فرار....

گلها رو دادیم گل فروشی برامون تزئین کرد

/ 10 نظر / 22 بازدید
سطرگريه

سلام با چند سه گاني براي اين روزهاي خونين غزّه به روزم [گل]

فرزانه

انگار بوي اشكت پيچيد تو مشامم، درست تو لحظه اي كه داشتم فكر مي كردم به تو به شبهاي احيامون ، به سحر هاي طولانيمون، پيامت رسيد... و من گريه كردم، عجيب گريه كردم، شبيه همه ي دلتنگي هاي بچگي مون... آره الهام عزيزم، حالا اون روزها به نظرم كمي دور و نزديك مي اد، روزي كه با هم از سينما تا خونه پياده برگشتم و خدا مي دونه كه چه دلپيچه اي گرفتيم از شدت خنده وقتي سه تايي پامونو گذاشتيم رو سكه ي بيست ريالي كه كف خيابون پيدا كرديم! و تا خود خونه به راننده اتوبوسي كه بهش بليط نداده بوديمو ما رو پياده كرد خنديديم!... اصلا، ما به هر بهانه اي خنديديم! تلخ اما خنديديم! اما اين روزها ياد آوري هاي تلخ و شيرين هاي كودكي و نوجووني مون برام توأمان خنده و گريه ست، درست مثل لحظه اي كه در تنهايي و در سكوت جوشن كبير مي خوندم و فكر مي كردم به امام زاده زيد، به الهي العفوي كه با هم براي اولين بار گفتيم و من خوابزده از مامان مي پرسيدم، چرا الهي علف؟! چرا علف؟! آخه براي چي علف؟! و بعد خنده و خنده... آره نازنينم دلتنگت شدم، دلتنگ همه ي حرفهاي ساده و بو دارمون كنار سينك و دلتنگ قرمه سبزي خاله كه در در دفتر خاطرات كودكي ام سهم داشت و هر بار

مجید حیدری

یا خدا ... تو امامزاده زید چیکار میکردی ؟خیلی جای خاصیه برا بچه هیئتی ها .هنوز هم تو سینی مسی غذا میدن؟ 4 نفره؟ ما یه کلک بلد بودیم 6 نفر 2تا سینی میگرفتیم. اینجا نمیشه توضیح داد باید حضوری بگم. امامزاده زید , مسجد ملک , امامزاده سید ولی , سیدنصر(ناصر)الدین , حسنیه بنی الزهرا , نوباوگان قنات آباد , انصارالقائم .... وای خدا بگم چیکارت کنه منو بردی تو حال و هوای هیئتهای بازار.عمرم و جوونیمو گذاشتم تو مراسمهای بازار.یه کلام گفتی امامزاده زید , منو یاد خیلی چیزا انداختی ... رفتی سر مزار لطفعلی خان؟ شنیدم حیاط هنرستان حافظ رو به صحن اونجا اضافه کردند. زیاد دارم حرف میزنم. خدانگهدار.

همیشه

تلاقی ادبیات و بندگی تعطیلم می کند... حسودیم شد... زیاد

همیشه

لینک "مادام ادواردا" در میان دوستان ات فعال نیست...

همیشه

1 (ارائه هاي زباني جزء لاينفك زبا ناند كه در شعر معمولا تاكيد بيشتري نسبت به آنها صورت م يگيرد. به نظر م يرسد در برخي از شعرهاي اين مجموعه اين رويكرد تاكيدآميز به شعر شكل م يدهد، در شع رهاي اين كتاب آگاهانه اين شگردها را استفاده م يكنيد يا بخشي از عادت ذهني شعر شماست؟ اولا آگاهانه نوشتن يعني صرفا دغدغه زبان داشتن امري شاعرانه و به معناي انجام كاري شاعرانه نيست. شايد در شعر تجربي بتوان با دغدغ هاي خاص شعر نوشت اما به زعم من شاعر كسي است كه خودش زبانمند است.وقتي م ينويسد دغدغه كار زباني ندارد بلكه اصلا نوشتنش كار زباني است. او شعر توليد م يكند و مخاطب متوجه زبانيت و اتفاقات فراتر از زبان روزمره كار او م يشود. گاهي برخي تاكيدها م يشود تكيه كلام و ويژگي كار يك شاعر. در خصوص اين مجموعه به نظرم گاهي عامدانه و گاهي واقعا يك گرايش ناگزير بوده است.) بدبختانه هنوز دفترت را ندیده ام پس با احتیاطی دوستانه می گویم: پرسش بالا پرسش به درئ بخوری ست..(گاهی از دست دوستان روزنامه چی در می رود خب...خوبه) نوشتن/سرودن کجای این آگاهی صورت می گیرد...الهام حیدری در فرایند نوشتن به شعر می رسد؟ یا نه در زبانمندی خودش شعر می گوید و بعد