سر زدن به خانه قدیمی ام

مثل برگشتن بعد از مدتهای مدید به یه خونه قدیمی می مونه . یه خونه که زمانی تنها پناه و حریمت بود. یه خونه پر از اشیایی که عاشقونه دوستشون داشتی.

الان که به وبلاگی برگشتم که 17 ساله دارمش این حس رو دارم. اینجا حکم دفترچه خاطرات شخصی داشت. عزیز بود و بی پرده می نوشتم از غمها. شادی ها. امیدها و ترسها.

در رو بازکردم و خاطرات مرور شد. یک لحظه ها و تصاویر عزیز و شخصی برام زنده شد. کافی نت محلمون. سایت اینترنت دانشگاهمون. سرخی گونه ها و لرزش قلبم از بعضی کامنتها. لبخندهای یواشکی. اوخی.. فقط 18 سالم بود.


حالا نمی دونم کجا پناه می برم. برای کی از ترسها و امیدهام میگم. فقط می دونم پر قدرت و توانمند ایستادم و قیام کردم تا تغییر بدم اون چیزهایی که میشه تغییر داد و بپذیرم اون چیزهایی که نمیشه تغییر داد.

/ 0 نظر / 18 بازدید