ما 5 تا اسب بودیم.

 

ما ۵ تا اسب بودیم کتونی می پوشیدیم و می دویدیم. اونها دنبال ما می اومدند و ما می دویدیم.

این به ما حس خوبی می داد. بعد از یک دوره طولانی مشاوره رفتن و استفاده از قرصهای گیاهی و شیمیایی ضد افسردگی و کلاس ورزش  این به ما حس خوبی داد و حال ما ۵ تا رو خیلی خوب کرد.

طوری که دوباره تو کافه دور هم جمع شدیم و حتی بلند بلند خندیدیم.

 خیلی خوش می گذشت دویدن و  نفس نفس زدن و بعد دور هم جمع شدن توی کافه و با اشتیاق و اغراق راجع به چیزهایی که پیش اومده بود حرف زدن:

- دیدی من چهار تا باتوم خوردم؟

- آره ! آره !  دردت اومد؟ چیزیت که نشد( اما ۴ نفر بقیه که چیزی ندیده بودند باتوم؟!!!)

- چه گازی بود زدند  اشک آور بود یا خردل؟ اگر تو اون بقالی شیر نمی خوردم خفه شده بودما.

- آره حالت خیلی بد شده بود ما ترسیده  و نگران شده بودیم( اما ۴ نفر بقیه می دونستند که گاز نه خردل بود نه اشک آور)

 

تا اینکه سر و کله ی ششمین اسب پیدا شد.

گفت این کارها که شما می کنید شوره و شعور نیست. گفت شما ۵ تا بی سوادید. گفت  به جای کتونی پوشیدن و دویون برید یکمی مطالعه کنید شناختتون افزایش پیدا کنه.

 

ما ۵ تا یواشکی شروع به مطالعه کردیم. اگر تو کتابفروشی ها و کتابخونه ها همو می دیدیم خودمونو می زدیم به ندیدن.

خب کار بدی نبود اما نمی دونم چرا نمی خواستیم تاثیر اسب ششم روی ما خیلی معلوم بشه.

اما بالاخره معلوم شد.

چون دیگه ندویدیم.

تو کافه می نشستیم راجع به نظر نویسنده ها و تفاوت نگاه ظریف اونها به یه جریان تاریخی حرف می زدیم.

سر و کله اسب ششم هم ناپدید شده بود که ما به حقیقت دردناکی رسیدیم.

فهمیدیم نویسنده ها به هر حال انسان هستند و هر کدام بنا بر شرایط محیطی, اعتقادی, تحصیلی خودشون یه قسمتی از واقعیت رو پوشاندن یا تحریف کردند.

به مجرد اینکه فهمیدیم رد پای حقیقت نه تو کتابهاست نه تو کافه ها نه تو خیابونا نه تو رسانه ها....

کم کم عضله هامون داشت شل می شد. پراکنده شدیم . هر کس به کاری زد.

من به شخصه زدم به ازدواج و سوپ قلم درست کردم. سالادهای فرنگی و غذاهای محلی هم تجربه کردم. رفتم تو کار برق انداختن قاشقها و چنگالها.

دیروز اسب ششمی ایمیل زده بود . یه ایمیل گروهی برای ما ۵ تا.

نوشته بود:

اسب باید بدوه. اسبی که ندوه که اسب نیست. سایز بدین براتون کتونی بفرستم.

نمی دونم چطور بنویسم ,

اسب اولی که خودکشی کرده.

اسب دومی که من باشم منتظر ۴ تا کره اسب نره. البته با پرستار.

اسب سومی رفته تو یکی از رسانه های اون ور آب تدوین می کنه و تو کار کتونی متونی هم نیست.

اسب چهارمی هر یه روز در میون دیالیز میشه. یکشنبه ها سه شنبه ها پنجشنبه ها

از اسب پنجمی هم خبری ندارم. به طرز مشکوکی ازش بی خبرم. اخرین بار که دیدمش خیلی پیر شده بود. پوستش مثل شتر آویزون شده بود.

 

یادش بخیر

ما ۵ تا اسب بودیم . کتونی می پوشیدیم و می دویدیم....

/ 13 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید حیدری

من که خیلی وقته( از تیر ماه 78) خودم رو زدم به خریت. از وقتی که دیدم بین دوستام هر کس آدم یا هر چیز دیگه ای بود , نابود شد . به خدا یادم نمی آد اولش چی بودم.چون خرها قراره چیزی از گذشته یادشون نیاد.به آینده هم فکر نکنند. در زمان حال هم فقط هدایت بشوند. وقتی بچه بودم خیلی دلم برای پینوکیو می سوخت که خر شده بود.فکر کنم الآن پینوکیو وضعش از من بهتره[خنده]. الهام تو چرا تازگیها اینجوری می نویسی؟ خیلی خوبه ها ولی من یاد زمانی می افتم که خر نبودم[نیشخند].انگار هی می خوای بگی تو خر نیستی. به امید روزی که همه یه ذره کله خر باشند.

مجید حیدری

اصلاحیه: انگار هی می خوای به من بگی مجید تو خر نیستی.

مهرنوش

الهام جان مثل همیشه قلمت عالیه نمی دونستم وبلاگ داری اما باید حدس میزدم شاد باشی

ف

[خنده] شتره رو بگو! چقدر قیافه ش آشناس! یاد اون سریال عروسکیه به خیر شترش خیلی فهیم بود ولی همه ازش سواستفاده میکردن اونم همش میگفت (با لهجه شهرقصه بخون) خدایا خودمو به تو سپردم...

برومند

آفرین آفرین آفرین درود بر جورج اورل دنیای وب خیلی زیبا من هرمنوتیک نگاه می کنم و بر داشت من از داستان زیبای تو نقد دموکراسی پوپولیستی است . بزرگانی که دموکراسی را به عنوان حکومت انتخاب کردن نقد کرده اند ،دموکراسی یک حکومت نیست ، نهادی است که جلوی قدرت طلبی و سوء استفاده بیشتر را از قدرتمند می گیرد ، چرا که قدرت فساد می آورد ، و قدرت مطلق فساد مطلق . در توان مردم عادی نیست که به طور مستقیم حاکم خوب را انتخاب کنند ، بلکه باید توان و ابزار حذف حاکم فاسد را داشته باشند . وقتی مردم به طور مستقیم انتخاب کنند ، پوپو لیسم متولد می شود .

برومند

اگر یادت باشد روزی در باب تفاوت نرده ها و حصار ها نوشتم خوشحالم که واقعا نرده وار نوشتی . خیلی دیر آمدی اما بسیار زیبا زیبا زیبا تری ایگلتون می گه : معنای زندگی یعنی زیستن به گونه ای مشخص ، و معنای زندگی بر مبنای قومیت از طرف دیگر ارسطو 3 نوع زندگی می شناسد : زندگی برای لذت بردن زندگی سیاسی که باری کسب قدرت است و زندگی نظری : زندگی کسانی که می خواانند تا تفلسف کنند آفرین خداوند قلم و اندیشه همراهت باد

نسیبه

سلام چه داستان باحالی!![تعجب] به نظر سیب کاری که اسب شماره 2 کرده باعث میشه عاقل تر بشه و هدف هاش و انگیزه هاش حداقل برای خودش شفاف تر بشه[شوخی]

برومند

شانسلیه کنت : دادن حق رای به مردم ، دادن قدرت سیاسی به کسانی است که به اهمیت حقی که به آنن واگذار شده ، آگاه نیستند