پادشاه در فنجان

توی فنجون قهوه ام یه پادشاه بود . به جان خودم راست میگم.  نه از این پادشاه کج و کوله الکی ها نه . قشنگ تاج داشت ریش داشت یه کمی و لباس شاهانه بلند و پر طمطراقی داشت. یه پرنده هم دستش بود. ساعت 12 شب بود و آقا رادین لطف کرده بود منت گذاشته بود بر سر ما و خوابیده بود. به بهانه مطالعه قهوه دم کردم که خوابم نگیره. دیدم به به ! پادشاها بنده نوازی فرمودید قدم رنجه فرمودین در فنجان این حقیر ! حکایت چیست این وقت شبی راضی نبودیم به خدا ؟ این پرنده چیه؟

حتی برای اینکه مطمئن بشم چشمهام قیلی ویلی و آلبالو گیلاس نچیده پاپیچ همسری شدیم یک نگاهی در فنجان ما بیندازند. ایشان سر مبارک خود را در فیس بوک نموده بود و مشغول لایک کردن پست های نسوان زیبا و دل فریب بود و به خواهش ما دل نمی داد و گاه گاهی غرشی زیر لبی که دست بردار نصفه شبی ! بگذار به عیش الکترونیکی امان بپردازیم ....

القصه راضی شد و نیم نگاهی انداخت. گفتم چی می بینی زود بگو ... چشمهاش گرد شد و فنجون رو از دستم گرفت گفت چه قشنگ ! یه پادشاهه تو دستش پرنده داره !

خلاصه از دیشب داریم در هر کتاب اسطوره ای و افسانه ای و در هر سایت مربوط به فال قهوه و تعبیر خواب می گردیم که این نماد چیه ؟

ولی می دونم کلا خوبه . خیلی خوب.

خدایا یعنی چی می خواد بشه؟

بتعبیر به خیر و خوشی 

از شدت روزمرگی و بی هیچ خبری روی آوردیم به قهوه و ایچینگ و حافظ و رویا....

/ 1 نظر / 491 بازدید
باران بنفش

سلام عزیزم خوشحالم که دوست خوبی مثل تو پیدا کردم .شروع کردم به خوندنت. دکترا هم مبارک!