الان که چشمهامو  از  صفحه مانیتور کندم و یکمی به برگهای تازه و جوون و سبز خوش رنگ گلدون بالای سرم نگاه کردم یادم اومد که چند روزیه برگهای جوون این گلدون رو نبوسیدم و پشت چشمهام نکشیدم.. این گلدون من تو اداره معروفه. از بس که ماشالله ماشالله پرباره و سبز و مثل یک درخت برگ و بار سنگینشو پخش کرده بالای سرم. 

ولی هیچکس رازشو نمی دونه . من برای شما میگم. رازش همینه. هر برگ ریز و تازشو می بوسم و خوش آمد میگم و آروم تازگی پوستشو که به کاغذ یووی و روغنی می مونه  پشت پلکهام می کشم و میگم یا نور و یاقدوس . از اسامی خوشگل حضرت هست خیلی به نور و حی علاقه دارم .  اصلن جوون و نور می ریزه توی تنم و تمام خستگیهامو می بره.

بگذریم.

دیشب شب خوبی بود.

کله گرد عزیزم . نخود من . قلقلی مهربون و نرم من نشست روبروی من و خیلی با اشتها شامی که با عجله پخته بودم رو نوش جان گرفت و یک دستت درد نکنه خوشگل و دل افزایی گفت و رفت بیرون.

با خودم فکر می کردم زندگی یعنی همین . قلقلی من با اشتها شام بخوره . کوچولوی شیطونم با هیجان بازی کنه و اسباب بازیهاشو سراسر خونه پخش کنه و همه جا با دقت و حساب شده خورده های کیک و کلوچه بریزه ....

بعد نخود اومد . برام دستکش ظرفشویی گرفته بود و یه جعبه پرتغال و یه جعبه کوچولو کیک و شیرینی...

گفت دستکشت سوراخ شده بود ناخنات خراب میشن. پرتغال هم آبشو بگیر بچه بخوره سرما نخوره . شیرینی هم از اون کنجدی هاست که دوست داری .. آخ راستی قهوه ات تموم شده بود !

شب خوبی بود.

از قدیم هم توی زمستون بیشتر به اهمیت خانواده داشتن و محبتهای خانوداه دل می دادم.

صبح هم با بابا اومدم اداره . هوا تمیز بود و کوهها معلوم بود . لکه های روش به وضوح معلوم بود. برام بخاری ماشینو روشن کرد. برام نون شیرمال خوشمزه و گرم خرید تو ماشین مثل موش چاق خوردمش. حس روزای دانشگاه و دوره کارشناسی رو داشتم که بابا منو تا اوین و دانشگاه بهشتی می برد و برام قاقالی می خرید.

دیشب شب خوبی بود و امروز روز خوبی بود . 

رفتم پارک پیاده روی و در آستانه شاملو رو زیر لب زمزمه کردم . باورم نشد که حفظ کردمش. حیف. همچین شعری رو نباید حفظ کرد . حافظه از حظ خوندن کم می کنه. 

قبول ندارید؟ 

 

خوب باشید شما هم . کوهها معلومند. زمستون میره بهار میاد. آب زیر پوستها میاد. زمین نفس می کشه مردم روی زمین ها کار می کنن. 

این تکه اخر کمی شبیه رمان جای خالی سلوچ نبود ؟ اونجا که مرگان دست به سر دخترش  هاجر می کشه و دلداریش می ده..

آخ که زمستون چقدر چای و رمان مزه می ده... اوممم کشمش گردو خرما ... چای .. یه رمان خوب .

آییی محمود دولت آبادی هر جا هستی روزگارت خوش باد.

/ 4 نظر / 25 بازدید
phoenix

ياشاسين

مجید حیدری

زمستون ... خونواده .... خوب بود.

nasibe

omidvaram dar kenare khanevade zemestoone khoobi ro poshte sar bezari va ba garmaye eshghetoonsarma ro hes nakonid...