چشمهای تکرار نشدنی

 

بهم یاد داد که وقتی خبر مرگ کسی رو می شنوم یخ نکنم.

اما چه کنم. انگار خوب یاد نگرفتم.

حرکات عجیبی توی هوا انجام داد. برگشت زل زد توی چشمهام. چشمهای بادامی ریز با چروکهای مخصوص دور چشم نژاد زرد.

اهل تبت بود و در چین بزرگ شده بود و حالا تو کوالالامپور تدریس می کرد. از طریق میدیا تونسته بودم پیداش کنم. البته میدیا وسیله بود. خودش این رو خوب می دونست.

چشمهاش تیز بود و مغز استخوان آدم رو می سوزوند. اوایلش فکر می کردم داره ازم سوء استفاده می کنه و به وسیله مدیوم بالای من ارتباط می گیره.

بار اول  به دلیل مصیبت سهمگینی که شهریور ٨۶ بر من وارد شده بود از طریق دوست نازنینم میدیا  رفتم پیش شاگردش که توی یکی از محلات  تهران موقتا زندگی می کرد.

خیلی سریع منو به خلسه برد و وقتی دشت مورد نظرش و چشمه مورد نظرش رو با جزئیات برای توضیح دادم و مطمئن شد اونجا هستم ازم خواست  مشت آبی از چشمه بردارم و به صورتم بزنم.

پرتاب مشت آب به صورتم همان و برگشتن نشاط و فرح و شادی دوباره به وجودم همان.

حتی حالا هم اگر بعضی روزها حالم بد می شه به اون دشت اون چشمه و خنکی و حس اون آب که فکر می کنم انگار باطریم شارژ میشه و دوباره سرحال میشم و شاد.

از این جریان بگذریم. اون آقا گفت چاکرای آجنات بازه. گفت برات درد سر زاست  و ممکنه توی یک جمع نشسته باشی و به سادگی وسرعت تمام انرژی منفی اون جمع رو جذب کنی و.. گفت حتما باید بری پیش استادم تو مالزی و  ببندیش. اگر می خوای مثل همه زندگی کنی. بی دغدغه و راحت  و فارغ. از این بحث هم بگذریم.

با میدیا رفتیم کوالالامپور تا استادش رو پیدا کنیم.

پیداش کردیم.

پیرمردی که شنیدم امروز صبح فوت شده و تمام وجودم یخ زده.

یاد اولین روزها می افتم که فکر می کردم داره برای برقراری ارتباط با گمشده اش ازم سوء استفاده می کنه. تو خلسه رفتم پیش  اون پیرزن تبتی نورانی با صورت گرد و بدون چین و چروک. اون حیاط که ازم می خواست توصیفش کنم ریز و با جزئیات و من زبان الکن انگلیسیم اجازه نمی داد بتونم دقیق بهش بگم:

 تو حیاط دهانه چاه بود- دلو بود- جارو دسته بلند بود- دمپایی بود.  کلاه حصیری بود و گیاه لی و یه باغچه با گیاههایی که تا حالا ندیده بودم. بویی که تا حالا نشنیده بودم و خیلی چیزهای دیگه.

فرصت نشد ازش بپرسم اون زن کی بود. آیا گمشدت بود ؟ آیا تو با اون روح بزرگ و ساحره و توانمند نمی تونستی به اونجا بری که اونطور با اشتیاق و خواهش ازم می خواستی برای کمک به شناسایی  اون مکان خوب ودقیق توصیفش کنم؟

یا اینکه منزل خودت بود و داشتی به من یاد می دادی . ازم امتحان می گرفتی که درست رفتم؟ بلدم برم؟

عجیب بود. کلا عجیب بود.  گفته بود تا خبر فوت منو نشنیدید چیزی از آموزش هام به کسی نگید براتون بد میشه .

چیز تلخ و یخ و عجیبی بر زبان می گذاشتیم به نوک انگشتهای شست پامون چوب گیاه بو مادران می بستیم و  زیر آفتاب نیمروزی وقتی ۴٠ دقیقه به غروب مانده بود دعا می خوندیم و اون وقت چوبهای بو مادران رو درهم روی زمین می انداختیم و اون تفسیر می کرد:

- تو بر اثر خونریزی در ناحیه پس سر خواهی مرد. در یک روز ٢٣ مهر ماه. دوشنبه یا پنجشنبه. فرزند مشهور و بزرگی خواهی داشت و..

تمام وجودم یخ زده. دیشب خواب عکس ماه توی آب دیدم و صبح فهمیدم نشانه بوده.

اون فوت شده. و من هنوز نبستمش.

 روز آخر بعد از اون تجربه ها گفتم می خوام باز باشه و اون خیلی خوشگل خیلی خیلی خوشگل لبخند زد و سر تکون داد.

بعدش بهم یاد داد که توی جمع چطوری بنشینم و دستها و پاها و سر رو چطوری نگه دارم که انرژی منفی نگیرم.

بهم یاد داد که وقتی خبر مرگ کسی رو می شنوم یخ نکنم.

اما چه کنم. انگار خوب یاد نگرفتم.

/ 3 نظر / 29 بازدید
تصويرخيال

قشنگ مرموزم به خاطر همينه كه من عاشقتم [قلب] و يكي از معدود كسائي هستي كه دلم براي ديدنش و شنيدن حرفهاش تنگ مي شه[چشمک]

مجید حیدری

پرواز را به خاطر بسپار. پرنده مردنی است.

احسان

تاریخ مرگ رو به شمسی بر می گردوند یا این ترجمه توئه؟!