موجودات موازی ما

راز چشمهای ما و راز دایره ها 

بارها استدلالیون بر سر مبانی اعتقادی من  با من بحث کردند و هیچ بار محض رضای خدا نتونستم با مبانی چوبین استدلالی خودشون قانعشون کنم که چه جهان تک ساحتی و گندی رو برای خودشون ساختن... که چقدر دورن و خوش خیال و البته بد سگال که به موجودات فرازمینی به موجودات جهانهای موازی که دور و بر ما زندگی می کنند ایمان و باور ندارند...

من اما باهاشون زندگی می کنم. در بچگی و تا سنینی در نوجوانی باهاشون حرف زدم. از چیزهای زیادی خبرم دادند و موجبات شگفتی خیلیها رو در بچگی فراهم آوردم.

یکیشون که سیاه و پشمالو و لاغر بود و با سرعت زیادی حرکت می کرد و موقع حرکت مثل یک دود سیاه می شد و تقریبا از روی همه چیز می جهید  تو بچگی از اینکه می دید من می بینمش  ناراحت می شد و بازوی منو گاز می گرفت.

اونقدر واقعی بود که جای گازش روی بازوی من می موند و مادرم با محمد پسر همسایه ما دعوا می گرفت که چرا بچه منو اینطوری گاز می گیری ؟ حتی یکبار مادر محمد  که از شکایتهای مادرم به ستوه اومده بود و عصبی شده بود کنترلشو از دست داد و اونو کتک زد... وقتی بعد از سالها  محمد جوان مرگ شد من فقط برای حقی از ازش توی بچگی ضایع شده بود ناراحت شدم و حسابی گریه کردم.

اون واقعی بود و اگر در خیالات من بود چرا جای گازش روی بازوی من می موند ؟ چرا از اینکه من با نگاهم دنبالش می کنم و می بینمش عصبانی می شد؟

یک نمونه دیگر آن موجود چشم زرشکی بود که با من حرف می زد و گاهی خودش را نمی دیدم و صدایش بود .

یکبار مثلا در  هفت سالگی ساعت 6 صبح آمد بالای سرم و خیلی آرام اسمم را صدا کرد.

چشم که باز کردم گفت: مادر بزرگت مرد! همین حالا به او شوک دادند اما اون مرد!

من سراسیمه بلند شدم و مادرم را بیدار کردم وگفتم که مادربزرگ مرده ! همین الان به او شوک دادند و مرده ! مادرم که شب قبل که با مادرش در منزل دایی بزرگ دیدار و گفتگو داشته حرفهای مرا خواب دیدن بچه گانه تعبیر کرد و گفت خیره بخواب.

البته مادربزرگم در همان شب با یک تب و لرز ساده راهی بیمارستان شده بود و با یک سرم قندی اشتباهی به او که دیابت داشته متاسفانه به کما رفته بود و عملیات احیا یا همان شوک برایش انجام داده بودند و دقیقا همان ساعت فوت شده بود.

البته خانواده اینها را رویای صادقه من می دانند و فقط باور دارند خوابهای من راست است. اصراری هم ندارم و نداشتم که چیزهایی که می دیدم را باور کنند. البته اینها ( موارد دیداری و شنیداری مستقیم) مربوط به دوره بچگی من است و حالا خبری نیست که نیست... غیر از شهودهایی از این دست ... که بهشون باور دارم و دست خودم نیست.

نمی دونم چند بار این دایره های اسرار آمیز رو توی عکسهاتون دیدید...  برای درک این موضوع شما رو به یک یادداشت قدیمی از خودم در اینجا ارجاع می دم.

 

/ 4 نظر / 19 بازدید
مجید حیدری

جهان های موازی رو قبول دارم.اما خدا به راحتی یا بی دلیل رابطه های علت و معلولی رو به هم نمیزنه که نبایدها , باید بشه یا بالعکس. اگه قراره ما (همه) اونها رو ببینیم خدا این امکان رو برقرار میکرد.پس نمیشه از همگان انتظار داشت ببینند. من هم تا حالا ندیدم اما یه چیزایی حس کردم من هم خبر مرگ همسایه مون رو توی خواب بهم دادند صبح به مامانم گفتم زنگ زد خونشون دیدیم درسته.درکل این موضوع رو رد نمیکنم. یا چند وقت پیش تو یه مجلس خصوصی یه نفر از علما میگفت که تو مشهد شب عاشورا جنیان مجلس روضه داشتند و یکی از آیت الله های معروف تو مجلسشون شرکت کرده بود و اون زمان زعفر(جعفر) جنی یا همون پادشاه جنیان مسلمان زنده بوده و حضور داشته. والله اعلم

اسماعیل(از سنگ تا الماس)

الله و اعلم. ما که چاکرامون خدا رو شکر بسته است و از این احوالات به دوریم.ولی وجودشون رو کتمان نمیکنم.همه چیز در این دنیا هست...وقتی هستی خداوندی به این عظمت و وصف ناشدی داره....پس هر چیزی که ما بتونیم تصور کنیم وجود داره.اگر یتونیم همین دنیای مادی رو درک کنیم بسیار کار بزرگی کردیم و به نظر مکن به همون همون هدف افرینشمون رسیدیم...وقتی بتونیم این دنیا رو درک کنیم...بلاخره مجوز ورود به جهانی دیگر رو خواهیم گرفت(البته ترجیح میدیم اینطوری فکر کنم تا انگیزه ای برای طی طریق داشته باشم)...فکر میکنم...زندگی مدام تکرار میشه....آنقدر تکرار میشه که از این همه تکرار بلاخره راه خودت رو پیدا کنی...حالا اتش جهنم باعث بشه و یا طمع بهشت...بلاخره باید پیداش کرد و از این جهان هزار لایه خارج شد و رسید به بعدیش....اصلا هم نمیتونم بگم بعدیش چه طوریه چرا که در حد و اندازه درک من نیست.(ادامه دارد)

اسماعیل(از سنگ تا الماس)

البته باید توجه هم داشت که بعضی وقتا توهمات رو نباید با واقعیت اشتباه گرفت...(قصد توهین ندارم خدای نکرده) ولی ببینید...نمیشه از دیگران توقع داشت که هر چیزی رو باور کنن....باید سخت باشه که چیزی رو ببینی و فقط خودت دیده باشی و بعدش بخوای توضیح بدی...چه برسه به شنیده هاو حس ها....!! چجی بگم والا...الله و اعلم

یگانه

عالی بود الهام