همین چیزها. همین خاطره ها. همین روایتها از روزهایی که ... گذشت.

 

دوباره بعد از سالها سر از اون کوچه در آوردم. خاطره ها از در و پنجره و زمین و دیوار ریخت توی اون کوچه. من و فرزانه دو تا دختر خاله لاغر بودیم. عین دو تا مارمولک هم اندازه و هم سایز. منتها اون سفید پوست بود و من سبزه تازه نه سبزه معمولی از این سبزه ها که مدتها با دوچرخه مرغوب و زرد رنگ چینی اش زیر آفتاب از این ور کوچه رفته اون ور از اون ور اومده این ور... و حسابی زیر آفتاب ورچولیده. یه مارمولک سیاه یا نهایتا قهوه ای و به لطف همین ورچولیدگیهاش زیر آفتاب بود که بعدها تو سفرش به امریکای لاتین همه فکر می کردند برزیلیه یا کلمبیائیه... آره داشتم می گفتم یکی دو باری هم پسر بچه های محل از حسودی دوچرخه که به هیچکس نمی داد یه دور کوچولو باهاش بزنه گولش زدند و وادارش کردند از جوی آب نسبتا عریض سر کوچه با دوچرخه بپره که وسطای جوی آب دوچرخه بیعشور نفهمش کم آورد  و با پیشونی خورده بود به لبه ی جوی و پیشونیش دو بار از دو جا شکسته بود...  

(هنوز شوری خونی که از پیشونیم جاری شد با صدای خنده و هروله پسرهای محل توی ذهنمه واضح و زنده...)

اون کوچه منزل مادربزرگ بود منزل خاطره ها از درخت کاج توی حیاط با اون صمغ تلخ  مزش گرفته تا اون بلندیهای دور تا دور حیاط که باهاش بالا بلندی بازی می کردیم تا درخت توت بزرگ جلوی در کوچه... که سلطان خانم که شوهرش صداش می کرد سلطوووووون !  می اومد یکی از پسرها رو می فرستاد بالای درخت چادرشو باز می کرد زیر درخت و وقتی چادرش پر از توتهای تپل و تازه و آبدار و شیرین می شد سخاوتمندانه چادرشو جلوی بچه ها باز می کرد و اومممممم.... من و فرزانه با تمام اون لاغری ها می خوردیم و آی می خوردیم و آی می خوردیم و...

طوری که یک روز موقع ناهار از مامان و خاله یکی دو تا  تو سری و پس گردنی جانانه خوردیم که چرا شکمهامونو به جای غذاهای خوشمزه مادربزرگ از توت پر کردیم.

خودمو دیدم با فرزانه در حال دویدن تو اون کوچه و آب بازی... نوه های وروجک سلطوون رو هم دیدم که یکیشون رو اخیرا توی یکی از شبکه های ماهواره دیدم در حال خوندن یک ترانه شیش و هشتی... فکر کنم همونی بود که اغلب سلطوون می فرستادش بالای درخت توت.

حالا فرزانه دیگه یه مارمولک سفید نیست خانومی شده برای خودش. یه خانم دکتر متشخص. و با توماس شوهر آلمانیش یکروز برای سمینار سوئده  یکروز سوئیس یکروز عکسهای کوهنوردی آلپش رو میفرسته یکروز عکسهای وین رو.

از مادربزرگ و پدربزرگ و سلطوون هیچی نمونده . شاید تکه استخوانهایی. و گلدونی که سرخاکشون هرازگاهی میریم و آب می دیم.

از اون درخت توت هم یه جا مونده . یه کنده که میشه از خطوط روش سن و سال درخت رو حدس زد.

 از اون پسربچه های شیطون هم هیچ خبری ندارم فقط یکروز یکی شون بی اینکه منو بشناسه  تو پارک چیتگر خواست با اصرار به من شماره تلفن بده . بهش گفتم اسم تو آرین نیست ! تو مصطفایی. تو بچگی تو فلان محل زندگی می کردی. اسم خواهرت نسرینه. یکبار هم دمپایی ات بالای درخت توت موند و مامانت گوشتو کشید و پابرهنه بردت خونه تون.

با دهن نیمه باز تائید کرد و گفت خب تو کی هستی من  چرا هیچی یادم نمیاد. در حالیکه تند تند رکاب زدم و ازش دور شدم  با خودم زمزمه کردم خب این از ویژگیهای ذهن بحرانی و ویرانگره منه که خیلی چیزها با جزئیاتش یادم میاد....  لعنتی ! تازه رنگ دمپائی اش که بالای درخت مونده بود رو هم یادم بود .

آره از اون کوچه و آدمهاش و حال و هواش هیچی نمونده بود  و از من... همین چیزها. همین خاطره ها. همین روایتها از روزهایی که ... گذشت.

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد اقدمي

ما بهاری وسط پاییزیم! درود وبلاگم به روزه با چند سطر از مشهد داستان عكس و البته شعر... دعوتيد

نسیبه

[چشمک]سلام عزیزم. از new folder چه خبر؟!هنوز Rename نشده؟[گل]

Roya vakili

salam azizam haalet chetore ? delam barat tange tebghe mamool iran nistam ... az door miboosamet

فاطمه خداکرمی

الهامیییییییییییییی عزیزم بازم اومدم که اینجا هم تبریک بگمت قدم نو رسیده ت مبارک ..... الهی سالم و شاد کنار پسرت باشی[لبخند]