۱۳۸۳/٢/۱۱
 

گلهای سرخ گفتند ؛ سلام

شازده کوچولو به آنها نگاه کرد. همه به گل او شباهت داشتند.

مات و متحير پرسيد شما که هستيد ؟

گلها گفتند ؛ ما گل سرخيم !

شازده کوچولو آهی کشيد و خود را بسيار بد بخت احساس کرد. گلش به او گفته بود که در عالم بی همتاست...

 

 ***

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.

روباه گفت ؛ سلام !

شازده کوچولو سر بر گرداند و کسی را نديد ولی مودبانه جواب سلام داد.

صدا گفت : من اينجا هستم زير درخت سيب.

شازده کوچولو پرسيد ؛ تو که هستی ؟ چه خوشگلی !

روباه گفت ؛ من روباه هستم.

شازده کوچولو به او تکليف کرد  که بيا با من بازی کن.من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...

روباه گفت من تمی توانم با تو بازی کنم . مرا اهلی نکر ده اند.

شازده کوچولو آهی کشيد و گفت   ببخش !

اما پس از کمی تامل باز گفت :

ـ ”اهلی کردن“ يعنی چه ؟

روباه گفت تو اهل اينجا نيستی پی چه می گردي؟

شازده کوچولو گفت ؛ من پی آدمها می گردم ”اهلی کردن “يعنی چه؟

روباه گفت ؛ آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فايده اشان همين است. تو پی مرغ می گردي؟

شازده کوچولو گفت نه من پی دوست می گردم. نگفتی ”اهلی کردن“ يعنی چه ؟

روباه گفت ”اهلی کردن چيز بسيار فراموش شده ايی است يعنی ”علاقه ايجاد کردن..

ــ علاقه ايجاد کردن؟

روباه گفت البته . تو برای من هنوز پسر بچه ايی بيش نيستی، مثل صدها هزار سر بچه ی ديگر و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری.من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...

.... من رنگ  گندمزار را دوست ندارم اما از آن پس  گندمزار مرا به ياد موهای تو خواهد انداخت و آن را دوست خواهم داشت... من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صداهای ديگر فرق خواهد داشت... آنوقت زندگی کسالت بارم همچون خورشيد خواهد درخشيد...

شازده کوچولو پرسيد ؛ برای اين کار چه بايد کرد ؟

روباه در جواب گفت ؛ بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علفها می نشينی. من از گوشه ی چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه ی سو ء تفاهم هاست. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !

روباه به شازده کوچولو گفت يکبار ديگر برو و گُلت را تماشا کن آنگاه برگرد تا رازی را برای تو فاش کنم .

( شازده کوچولو فقط به آن گل آب داده بود فقط او را زير حباب بلورين گذاشته بود فقط اورا پشت تجير پناه داده بود. فقط به شکوه و شکايت او ،به خودستايی او، و گاه نيز به سکوت او گوش داده بود زيرا او گل شازده کوچولو بود...)

 ... آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت خداحافظ.

روباه گفت خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است ؛

بدان که جز با چشم دل نمی توان  خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است.

ــ آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ايی.

شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد تکرار کرد ؛

عمری است که من  به پای گلم صرف کرده ام..

روباه گفت ؛ آدمها اين حقيقت را فراموش کرده اند اما تو  نبايد فراموش کنی تو هرچه را اهلی کنی هميشه مسئول آن خواهی بود.

شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد ؛

من مسئول گل خود هستم !

 

***

 

بگذريم از اينکه يک ديالوگ در فيلم مارمولک منو به دوباره خوانی کتاب شازده کوچولو از سنت اگزوپری کشاند. دلم می خواهد تمام شازده کوچولو ها نسبت به گلشان مسئول باشند.

و اما يکشنبه ساعت ۵ به بعد ، قراره که به مناسبت سالگرد تولد يدلله رويايی ( ۱۷ ارديبهشت) در اتاق شعر فرهنگسرای سرو (بانو) راجع به او و بيانيه شعر حجم و کارهايش صحبت کنيم . اگر نمی شود که بياييد غصه نخوريد ،چيپس و پسته بخوريد شايد گزارشی از جلسه رانوشتم.

...