۱۳۸٢/۱٢/۱٤
 

بدر الملوک راست ميگه... چيز نوشتن ما هم شده ادا و اطوار... دست گذاشتی رو دلم  خاله بدری ! 

يه روز  عينک بی فريم دوستم رو قرض گرفتم ، آخه تنها عينکی بود که بهم می اومد... برای عزيزم بگم که ؛ آره رفتم اتاق يکی از با کلاس ترين اساتيد و با قشنگ ترين و ملوس ترين ژستم نشستم و شروع کردم به نطقی پر طمطمراق( درست نوشنم طمطراقو ؟  يا اينطوريه ---> طمتراق ،شايدم اينطوريه --> تمطراق... حالا بی خيال عزيز ) آره  راجع به موانع توسعه يافتگی و امکانات قابل به کارگيری در کشورمون و صنعت لاستيک و بسط و گسترش عقلانيت و  سيستم آموزشی و ... ( ميبينيد راجع به چه چيزهايی بلدم جدی حرف بزنم؟) ور زدم آی ور زدم و در اين بين اشاره و تلويحی هم به فيلم خوش ساخت و با مضمون کيف انگليسی داشتم ، هيچی خوشگلم، درست لحظه ايی که فکر می کردم  الان منطق و قدرت بيانم خفه اش کرده ؛ گفت ــ خانم حيدری قلمرو نالجت ( بعدا تو ديکشنری پيدا کردم يعنی آگاهی) رو مشخص کن !  برا بچه دبستا نی زوده که  دانشگاه رو نقد کنه...

من نمی دونم روشنفکر و مدرن و پسا مدرن يعنی چی... يه طرح آموزشی بنويسيد که  از توش در بياد چه طو ميشه  آشغال رو زمين نريختن رو درونی کرد... 

...