۱۳۸٢/۱٢/۳
 

                       شعر از:يوسف کاميونيکا

                         ترجمه: الهام حيدری

ميشود صورت سياهم

گُم در گرانيتهای سياه

گفتم که آشغال نيستم ،نخواهم بود

اشکی نيست

مجسمه ام

عکسم پکر ،می نگرد به من

مثل پرنده گرفتار

نيم رخ شب به صبح متمايل است

به اين راه می زنم

سنگ می گذارد  بروم

به آن راه می زنم

دوباره در ياد بود سربازان ويتنامم

وابسته به نور برای يک تفاوت

از روی پنجاه و هشت هزار و  بيست  و دو اسم ميگذرم

کم توقع برای پيدا کردن اسمم

ميان اين واژه های مثل دود

نام آندره جانسون را لمس می کنم و ميبينم

نور سفيد آن تله ی انفجاری را

اسمها روی پيرهن زن سوسو می زنند

اما دور که می شود

نامها روی ديوار می مانند

و دفعتا صدای بر خورد .

سرخی بالهای يک پرنده مسير خيرگی ام را پاره کرد

آسمان  ، هواپيمايی در آسمان

تصوير شناور دامپزشکی سفيد

به من نزديک تر شد و بعد،

چشمهای کم رنگش در من نگريست

من پنجره ام

از دست داده او دست راستش را

در ميان سنگ اين آينه ی سياه

زن تلاش می کند که پاک کند

اسمها را

اما نه ،

او موی پسرش را شانه می زند...

 

 

 همين شعر را با ترجمه ی محمد آزرم در وبلاگ تفاوط بخوانيد.

 

 

 

...