۱۳۸۱/٩/۱٢
چای و نسکافه !(۲)
حالا از بقيه اش بشنويد؛
بله من با زبان سي سال پيش شعري مي نويسم ‚چون در جامعه اي زندگي مي كنم ‚ كه ابزار اطلاع رساني شفاهي اش ‚ هنوز زباني است كه سي سال پيش استفاده مي شده است بدون هيچگونه تغييري در نحو و دستور و لحن و بيان ؛ درست است كه جهان تغيير كرده است و جهان پر از دگرگوني با يك آنتن و گيرنده ساده در معرض تماشاي چشمهاي مشتاق و پرسشگر و متحير ماست اما هنوز گرفتار اين جهان خودمانيم و جامعه ما مثل هوايي كه تنفس مي كنيم ( وناگزير از آنيم ) ما را احاطه كرده است ‚ ما هنوز اين طرفيم ‚ با تمام امكانات و داشت هاي اين طرف ؛
خواستن آن طرف بايد موجب برنامه ريزي و فعال شدن داشته هاي اين طرف بشود ‚نه از دادن!!! كه اين خسارت در خسارت است!
دغدغه ما عقب ماندن است ‚ وقتي « شعر » دغدغه باشد ‚ يك گوشه نشستن و سرودن كافي و لذت بخش است ‚ اما وقتي « شاعر » بودن دغدغه ‚كه نه ‚ دق دقه يك نسل مي شود ‚ قضيه پيچيده تر از اين حرفهاست ‚ به خصوص اگر محبت نسلي پر شور و با انرژي در ميان باشد كه در عصر انفجار اطلاعات در هواي گرگ و ميش يك جامعه زندگي مي كنند ‚ جامعه اي كه از دو هزار و پانصد سال استبداد مي آيد ‚ از يكي دانستن شاه و قانون !و به تبع آن قانون گريزي....

...