۱۳۸٢/۱۱/۱٤
 

”ايستگاه متروک“ واقعا يک ايستگاه متروک نيست ايستگاهی است که هرگز بطور کامل ترک نخواهد شد تا وقتی که عده ايی نگاه می کنند. نگاه هايی که مثل خود ”دريافت“ می ايستند و خيره می شوند. نگاههايی شبيه به نگاه های ليلا حاتمی در قريب به اتفاق فيلمهايش.

ليلا حاتمی بازيگر لحظه های خاص است. او معمولا ”دريافتن“ را بازی می کند و چه خوب.ايستگاه متروک را نمی توان به هيچ عنوان روايت کرد اين فيلم را بايد ديد، فقط بايد ديد و همين موضوع است که فيلم را ديدنی می کند.

عليرضا رئيسيان کارگردان اين فيلم ، که بر اساس طرحی از عباس کيا رستمی ساخته شده است،شايد کمترين حرص و کمترين عرق را طی فيلمبرداری اين فيلم خورده و ريخته است، چون بازيگران لزوما بايد خودشان را بازی کنند.

ليلا حاتمی بيشتر از هميشه خودش است کمترين ديالوگ را دارد و بيشتر نگاه کرده است، نظام منوچهری که بازيگری حرفه ايی و اساسا بازيگر نيست هم تقريبا همين طور است ( شايد انتخاب او بر اساس همين  وارفتگی هنری و تقابلش با فيض الله است) اما نفس نگاههای او منظور نظر دوربين نيست فيلم در پی ارائه نوع نگرش او به زندگی است از دريچه ی دوربين عکاسی که هميشه به همراه دارد . دوربينی که هر عکسش با کادر و زاويه انتخابی او گاهی ده هزار دلار هم فروخته می شود.

اين دو مسافر که چند سالی است صاحب فرزند نمی شوند شايد نذری کرده اند و حالا برای زنده ماندن سومين جنينی که منتظر تولدش هستند عازم مشهد شده اند. در راه به فرعی می زنندو از قضا در آن بيابان برهوت آهويی جلوی ماشينشان سبز می شود و ماشين به تلی از خاک و چه ميدانم ،ماسه بر خورد ميکند و آنها ناگزير در يک ايستگاه شگرف توقف می کنند...

روستايی که مرد ندارد، تمام آنها به شهر رفته اند. چند پير زن و چندين کودک در اين روستای زيبا و منحصر به فرد زندگی می کنند با يک مرد عجيب به نام ”فيض الله“ که براستی فيض خداست در آن روستا.

او هم معلم روستاست هم مکانيک سيار است هم آرايشگر است هم زمين کشاورزی دارد و هم دامدار است و هم... او در شهر زندگی می کند اما کارش در روستاست چون ”خدا را خوش نمی آيد  جايی باشد که به درد کسی نخورد، تازه اگر او نبود چه کسی به اين پيرزنها ی بيچاره و تعليم بچه ها می رسيد؟“

اينکه مخاطب يک روايت فلسفی باشی و فلسفه ايی قوی  خودش را پنجه در پنجه ی روايت بنمايد چندان خوشايند نيست اما اگر فيلم تصميم گرفته باشد فقط و فقط نشان بدهد و هيچ دست و پايی برای اثبات يا اغراق ايده اش نزند آدم را ترغيب به نگاه کردن و پرسيدن از نگاه ديگران می کند...

از اينجا به بعد فيلم در دو مسير و دو خط سير آرام به جريان می افتد،

يکجا شوهر با فيض الله و حرفها و رفتار عجيبش ، جهان بينی و نوع زندگی جالب او که وقف ديگری و آماده ی کمک به ديگران است درگير می شود و در جايی ديگر زن با تعجب و شگفتی می نگرد... فقط می نگرد، و اگر هم چيزی می گويد دارد می نگرد به درس خواندن بچه ها ٬ به ترسها و علائق آنها ٬به بازيها و دنيای خاکی و متنوع اشان ٬ به زنها و کارهای سختی که با قدرت انجام می دهند و سر انجام به وضع حمل سخت يک گوسفند ضعيف که بره اش را مرده به دنيا  می آورد...

انگار حضرت ”ضامن آهو“ قبل از قبول نذر آنها تصميم گرفته آنها را به اندازه ی يک پدر و مادر ،  بزرگ کند. تصميم گرفته ليلا معنی گرفتن دستی کوچک توسط دستی بزرگ را در يابد و چقدر اين نگرش با مبادی علمی و سای کولوژی مادر شدن همخوان است چون پيش نياز  مادر شدن درک حس و احساس آن است. و همين طور  همسرش بتواند کمی بدون زاويه و کادر  و لنز به طبيعت وحشی بنگرد و از خودش بيرون بيايد و از ”ديگران“ تند و تند عکس بگيرد.

هنر ايستگاه متروک در آفريدن ايستگاههای متعدد برای نگاه کردن است، اگر وقت و حوصله داشتيد حتما اين فيلم را  ببی .... نه!  نگاه کنيد.

 

...