۱۳۸٢/۱۱/۱
 

حالا آيا کسی ميتوانست به اندازه ی او منتظر باشد ؟ عجب کلمه ی دراز و بی قواره ايست” انتظار“

هر لحظه فکر ميکرد صدای پای امير است که پشت در به شمارش معکوس می رسد  و درست مثل ديروز در باز می شود نگاه امير با درخششی مخصوص  ليز ميخورد روی اندامش و بعد بعد بدون هيچ حرفی دستهای امير دور کمرش حلقه ميشود... بعد مثل تشنگی مسافری از کوير لب بر لبش ميگذارد و دقيقه ها هم نوچ می شوند... لزج می شوند، نوش و نوش و عيش  دقايق آخر به”هورت “ ميرسد و اينجايش ديگر معرکه است ! تنش يکباره از حس خالی شدن سر شار می شود ، و در اين مور مور شدن  انگار به معنی خودش رسيده است...

 بر خلاف تفکر ارتجاعی و احمقانه ی گذشته اش فکر می کرد اين دريچه ی کوچک می توانست زودتر از اينها به سمت اينهمه کاميابی گشوده شود اين دريچه ی کوچک لعنتی رو به همه چيز که  هم جنسانش می گفتند ؛

”کافيست از دستش بدهی، مصرفت می کنند و بعد مثل آشغال به بيرون پرت  خواهی شد “

و حالا منتظر  تکرار تجربه اش بود منتظر خالی شدنهای مکرر منتظر دستهای داغ امير که بعد خودش  با دستهای خودش اورا می شويد و به تمام تنش دست می کشد  و دوباره پُرش می کند و در يخچال می گذارد....

 

                   ميدونيد چيه؟ آدم کچل بشه ولی اينقدر ضايع نشه نه؟!

...