۱۳۸٢/٩/٢٥
 

کوه          کتاب              کلمه

در فنجان تو به تاخير می افتند

مدام که به مصاف  بروی

و در معرض  قرار بگيری

تو عجيب، غريبی

يا عجيب و غريبی

فقط لکه

 نيست در چشمهای تو     ـ عاشق

يا اينکه از بس خوانده ايی 

ـ خوانده نمی شوی ـ

يا شهاب مردی عميق

 از روی پيشانيت

 در گذشته

                 در گذشته است

         ، يا خطوط در  هم اين دست

 به هيچ جا نمی رسد

              ـــ  لآاقل تا هيچ وقت ....

بند نميشوی که بند ها را يک به يک برايت !

ـــــ نمی خواهی ؟   

  ـ مثلا يک عصر دور همين بند را 

   ميله ايی طلايی

می بُرند   کی       کو      بارک باشد

در بسته می شود و تو دربست

تا يک شب که نفس نفس از خواب

بپری بيرون

و آيينه قاب بگيرد

 صورتی که با وجود چند هزار بار بند

و آخر هفته ها در بند

ديگر  ـ  صورتی  ـ  نيست

زرد شده يعنی مرگ

مثل هلالی قاچ شده از يک  ـ  ماه ـ

درگير شده با

موجهای مرده ی يک  ـ آنتن ـ

نمی دهد که بگويم:

مبهوت ابهت هيچ بت بزرگی             ـ هستی ؟

نجوا می نويسمش  : (ريلهاست که در خودت داری ميروی از چندمين صفحه ی آن کلمه پارتی که با ـ  شب ـ هم آغوش و   (بگويم؟) و او شانه ات را تا هميشه ی رفتن فشرد....

برس به خودت دختر !  يک شانه لآ اقل گره هايت را .

تنها لکه می بينم اما

زنده باد در تو  طرح نا تمام  اين زن

                                                 ــ سوزن

سايه ايی که سراسيمه پرسه می شود شبها

لای بُته جقه های بی درد و الکل

تا از دو شماته که گيج جيغ بزند

 ـ که صبح

ـ دوباره صبح با همان” صاد “صابون

.... فقط لــــــــکـــــــــه .

اما لکه يعنی به  مصاف

لکه يعنی در معرض

اما تو

اما  تو عجــــــــــــــــیــــــــب    غــــــــــــریــــــــــــبــــــــی

يا عجــــــــــــيـــــــــــب  و غــــــــــریــــــــبی.

...