۱۳۸٢/٧/٩
صنعت فرهنگ سازی

 روزهای امتحان و نزديک پايان ترم  بود که آقای کيايی نژاد   از بچه های ارشد حقوق مثل هميشه شيفته ی صحبت در مورد آخرين مطالعاتش   آمد و با آب و تاب فراوان در مورد اين مقاله صحبت کرد ـــ آی خانم  حيدری ! از شما بعيده اين رو نخونده باشی( البته  کاملا تابلو برايم کلاس می گذاشت) ــــ بنده آدم ها رو به سه  دسته تقسيم ميکنم يک دسته اونهايی که اين مقاله رو خونده اند و يک دسته اونهايی که نخونده اند و دسته ی ديگر  اونها که اصلا مال حرفهای اين مقاله نيستند!!! گفتم ای بابا !  الان  بعد از امتحان شيکی که دادم خسته و بی حوصله  ميرم ناهار بخورم من رو توی  همون دسته ی سوم قرار بديد تا  خيال هر دو مون راحت بشه.... اما انگار قسمت بود که اين فصلنامه( ارغنون شماره ی ۱۸ پاييز ۱۳۸۰ )که روند زندگی من رو تغيير داده تا آخر شهريور  با تمام تواضعی که خاص خودشه ته کتابخونه ی در هم من قايم بشه و اوايل مهر که من سراغ تسويه حساب با  دوستان کتاب  دهنده ی پر دل و جر اتم ميرم  خودشو نشون بده که ـــ  دالی ! ديدی تو  هنوز تو ی همون دسته ی سومی  ؟! و به همين سادگی دست نوشته و محصول مشترکماکس هورکهايمر و تئو دور آدورنو با کار  مترجم توانايی مثل مراد فرهاد پور   ميشه   پار و رفيق آشوبگر من توی مترو و اتوبوس و ايستگاه سرويس و راهروی دانشکده و ....

 

و حالا من با نوشتن قسمتهايی از اين متن طولانی و تلويحا  استنباطهای خودم  ضمن دعوت  از دوستان علا قمند به خوانش اين مقاله از آقای کيايی که گهگاه با گذاشتن کامنتی خوشنودم  می کند  يک عالمه تشکر ميکنم( و ازشون خواهش می کنم  يک گروه چهارمی هم در تقسيم بندی اشان  لحاظ کنند به عنوان دسته ايی که جنبه ی خوانش چنين مقاله هايی رو ندارند!!!) 

 

 در تقابل با عصر و زمانه ی ليبرال  فرهنگ جامعه ی صنعتی و همچنين فرهنگ عاميانه ممکن است عليه سرمايه داری شعار سر دهند ليکن هيچگاه نمی توانند تهديد اختگی  را محکوم سازند  اين تهديد اصلی بنيادی است و از سر سپردگی  سازمان يافته ی مردان يونيفرم پوش ـــ که هم در واقعيت  و هم در فيلمهايی به همين منظور توليد میشوند  مشهود است ـــ دوام بيشتری  خواهد داشت . انچه امروزه مهم و تعيين کننده است ديگر پيوريتانيسم  نيست هر چند اين آيين هنوز حضور خود را در قالب سازمانهای زنان ابراز می کند بلکه نکته ی مهم ضرورت نهفته در سيستم است  ضرورت تنها نگذاشتن مصرف کننده و رخصت ندادن به او تا حتی برای لحظه ايی دچار اين سو ء  ظن شود که مقاومت امکان پذير است  اصل اساسی چنين حکم می کند که بايد به او ( مصرف کننده ) نشان داد که همه ی نيازهايش رفع شدنی است ولی ان نيازها بايد چنان از قبل تعيين شده باشند  که وی حس کند خودش همان مصرف کننده ی ابدی  يا ابژه ی  صنعت فرهنگ سازی است . اين کار نه فقط  او را وا می دارد باور کند بازی فريب کارانه ايی که بدان سر گرم است  عين رضايت و کاميابی است  بلکه علاوه بر ان حاکی از آن است که وی بايد در هر اوضاع و احوالی  به انچه به او عرضه می شود بسنده کند.

کسب و کار ايدئو لوژی آنان است  اين نکته کاملا صحيح است که قدرت صنعت فرهنگ سازی در يکی شدن آن با يک نياز مصنوعا ساخته شده نهفته است .و نه در تقابل ساده با ان حتی اگر اين تقابل ميان قدرت کامل و عجز کامل محسوب می شد....

فکر می کنم اين دو بند برای معرفی اجمالی محوری که مطلب دور آن می چرخد کافی باشد در واقع اين موضوع که صنعت و پيشه ی قدرتمندان امروز  ساختن فرهنگ  می باشد آنهم از نوع مصرف گرايی صرف به نفع بازار  و اقتصاد  چندان موضوع جديدی نيست چيزی که اين  متن را برای من جالب می کند نشان دادن جبر ی است که از شدت شهود نا مشهود شده بلا تشبيه  درست مثل حضور  خدا.

تکيه ی اين بحث بيشتر بر روی سينما و هنرهای تصويری است که امروز حتی در قالب بسته بندی کالاهای روزمره  نقش خود را در داخل اين سيستم ايفا  می کند سيستمی که می رود برای خودش هم نا خوانا و غير قابل کنترل شود ...مدتها پيش مطلبی در نقد چند فيلم سينمای هاليوود نوشتم با عنوان سياستنمای هاليوود و در  تلاشی بچه گانه و خام کوشيدم ريزه کاری های  سينمای هاليوود در خدمت جانانه اش  به سياست  و حتی سياستهای مقطعی و استراتژيک را نشان  دهم و در اين موضوع تا آن حد ی پيش رفتم و به خيال خودم جسارت به خرج دادم  که به شرح و بسط  يک صحنه ی اروتيک پرداختم که چطور به تاخير انداختن هم آغوشی در  لو کيشن ها يی با   نور و  فضايی مناسب اين موضوع اولا مخاطب را برای دستيا بی به لذت  سر کار می گذاشت و شش دانگ حواس تقليل داده  شده و خو ار شده اش را وادار به ادامه ی تماشا می کرد و از سويی ديگر با تحميل اين محروميت  سطح لذت جنسی را   در ذهن مخاطب بالا و بالاتر می برد طوری که  مخاطب يا به عبارت بهتر   مصرف کننده  ديگر  برای ضرورت  خريد فلان رژ لب يا آن عرق گير چسبان با همان  رنگ و مدل  که اتفاقا بلافاصله  بعد از اکران  فيلم به بازار می آيد  هيچ شبهه ايی نداشته باشد... اما حالا  نوع نگاه وسيع و با حوصله ی آدورنو و هورکهايمر وادارم می کند دوباره بينديشم  و ديگر حتی برای اين سيستم صاحب و مديری متصور نشوم و قدرت جذب و ادغام  انسان در اين سيستم را  يک قدرت جمعی بدانم يک جبر که از رضايت   يا به عبارت مناسب تر  تسليم جمع قدرتمند تر می شود  تسليمی که محصول نا آگاهی است.

هر انچه توسط دوربين باز توليد می شود زيباست . مايوس شدن از اين چشم انداز که آدمی ممکن است همان ماشين نويسی باشد که جايزه ی سفر به گرد جهان را می برد توسط نمايش مايوس کننده ی عکسهای دقيق مناطقی تکميل می شود که قرار است جزيی از سفر باشند نه خود ايتاليا بلکه مدارکی دال بر وجود ان به بيننده  عرضه می شود . يک فيلم سينمايی حتی می تواند تا بدانجا پيش رود که تصويری سرا پا سرد و دلگير از همان پاريسی ارا يه دهد که از ديد دخترک آمريکايی قرار است محل ارضای اميال او باشد و بدينسان دخترک را با قاطعييتی هر چه بيشتر به اغوش همان پسرک زرنگ امريکايی براند که در شهر خود نيز می توانست با او آشنا شود...

 

ادامه ی اين مبحث که به شعر و داستان می پردازد جالب تر از بخشهای ديگر آن است   تصميم دارم در جلسه ی اتاق شعر فرهنگسرای بانو ( سرو)  همين يکشنبه به آن بپردازم.

 

                                         

 

...