۱۳۸٢/٦/٢٢
آن چنان الوده است عشق غمناکم با بيم زوال ...که همه زندگيم می لرزد.

پرنده های درونم چقدر غمگين اند


پرنده ها که ازين پس تورا نمی بينند...


سلام .ای شب دلتنگ که ظهر را که خاطره را پر رنگ می کنی...دست برده ام امشب چشمهای شما را که اجابت نميشوند...


زير نگاه شما حس می کردم دنيا زياد هم جای بدی نيست. بی خود هم زمان نشده ايم


دستهای تو اتفاق  تازه ايست افتاده در کهنگی  فکرهای من.


 





می گه وبلاگت بی کيفيت شده ميگم: آخه خودم بي کيفيت شدم .ميگه وقتشه از اين آشفته خطها يکی اش رو انتخاب کنی داره دير ميشه ها ! ميگم آخه به تمام اين موضوعات علاقه دارم. کلافه ام مطالعاتم توی هیچ ژانر خاصی نمی گنجه اینطور به هیچ جا .... میگه خیله خب غر نزن ! بیا راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم ...پنج دقیقه بعد سر احمقانه بودن یا به عقیده ی او نبودن دیالوگهای فیلم دیوانه از قفس پرید و لقمه ی گنده تر از دهان برداشتن احمد رضا معتمدی بحثمان میشود . می رویم سراغ شعر به زعم او من قاط زده ام و به نظر من خنگ تر از او خودش است. ... ـچاره ایی نیست فردا برای آشتی پیش قدم...نه! نمیشوم طبیعت قانون دارد - . ...