۱۳۸٢/٦/۱٧
ما هيچ ...ما نگاه.



از شبگردی امشب که بر گشتم هم اتاقی ها همه خواب بودند و تخت کنار در خالی بود نیمه شبهای اینجا بر همه جای این شهر محصور در کوه سحر سخن جاری میشود طلسم گفت و شنود . تصميم گرفتم قبل از خواب چهارمين دوش آب سرد امروز را هم بگيرم اما وسط آواز نا غافلی که زير دوش با تحريرها و چه چه های مخصوص ناظری جاری شده بود متوجه مشتهای عصبانی شدم که به ديوار حمام می خورد شير را که بستم صدای غرغر بچه ها قابل فهم شد:
ــــ تو اگه خوابگاهی باشی که خفه ات می کنند!
ــــ خب می رفتی اتاق دو نفره می گرفتی تو رو چه به سوييت؟
ـو از همه با مزه تر صدای خواب آلود منیژه- ــــــ کشتی مارو یه ساعت دیگه نماز صبحه! مگه نیای بیرون جرقه!


صبر کردم صدا ها که خوابید آروم مثل گربه اومدم بیرون . ایندفعه دیگه حواسم بود با دمپایی دستشویی و حمام روی فرشها نیام که تن منیژه به قول خودش ـ ریش ـ نشه و یکی دو فصل مفصل از رساله جات رو در مورد طهارت و نجاست تشریح نکنه.
طبق برنامه ی کاروان که به دیوار آسانسور نصب شده بود فردا قراره بعد از نماز صبح برای دیدن غار حرا به کوه نور بریم تصور رفتن به اونجا همين يک ساعت خواب رو هم برام نا ممکن کرده. تنم لرزش خفيفی داره. برای تلاوت قرآن به نور بيشتری جز لامپ بالای تخت احتياج دارم اما خب روشن کردن چراغ همان و به مقام والای شهادت نايل شدن پيش از ديدن - حرا ـ
همان...


ـ حرا ـ

اينجا حراست مهد تفکر اسلام جايی که اين روشنايی عظیم اولین جرقه هایش را دز ذهن چوپانی ساده شکوفا کرد.
بعد از یک کوهنوردی که چه عرض کنم یک سنگ نوردی حسابی به دهانه ی غار رسیدیم و زمان مثل نسیمی خنک از روی صورتم گذشت و به چهار حرف احمقانه تقليل یافت... به دهانه نزدیک شدم کسی زمزمه میکرد: یا سبوح.. یا قدوس ... رب الملایکة و الروح...
مردی در اوج خودش بود و داشت خودش را می شنید. دور از چشم اهالی مکه که چقدر از او دور بودند نفس نفس از کوه بالا آمده بود و دانه های عرق زیر مهتاب ماه رمضان بر پیشانیش برق میزد می شنیدم که آن پايين می گفتند ـ جوان امين و خوش سيمای قريش پريشان شده و ياوه می گويد ـ انقدر طبق سنت عبد المطلب به کوه زد که مجنون شد و...
و او نزدیک و نزدیک تر میشد ... بعدها گفتند این مرد امی در این لحظات آنقدراز خودش و اینجا و همه چیز فراتر رفته که کروی بودن و در نتیجه دو مشرق و دو مغرب داشتن زمین را حس کرده..
وهماهنگی بادها و ابرها و لقاح پر رمز و راز گیاهان را قبل از اینکه سالها بعد به کمک ابزارها حدس بزنند او در این لحظات درک و لمس کرده و کوه ها را که تازه می گویند برای تعادل هوای اطراف زمین در گردش با سرعتش کاربرد دارند او با شیرین ترین لهجه ـ میخ های زمین ـ خوانده که همه بدانند و بفهمند ... و جهل قدرتمند و ثروتمند را یارای مقابله با آنچه او می شنید نبود .بعدها گفتند اين لحظات عجيب که محمد با جان جهان يکی می شود و رنگ از رخسارش میپرد لحظات وحی است. وحی که واو نخست آن وهم انگیز است و - ح - آن روح را نمناک می کند و ـ ی ـ آن به نرمی کلامی است که نا خود آگاه بر زبان محمد امين جاری شده و جوانمردترين مرد تاريخ مکتوبش نموده است.
و خدايش به او مباهات می کرد و بندگی اش را به فرشتگانش فخر می فروخت.. چه کسی جز او می توانست بهانه ی رحمتش به روی زمين باشد؟ او که اينهمه تشنه و طالب است او که اينهمه نزديک شده است... فرمود : ـــ بــــــــخــــــــــوان ـــ
.... و چوپان سالهاست دارد می خواند : به نام پرورد گاری که آفريد...

روحانی کاروان داشت توضيح می داد که روزی چند مرتبه خدیجه (س) این مسیر را برای غذا آوردن و سر زدن به آن حضرت طی می کرده .حساب کردم طی هزار و چهارصد سال این کوه باید چیزی در حدود چهارده متر فرسایش یافته باشد و ياد روزی افتادم که در پاسخ به دوستی که ادعا می کرد زنان پيامبر خدا نمی شوند چون نمی توانند چقدر کم آورده بودم ـــ بدون شک حامی پيامبر خدا بودن کمتر از آن نيست.
طواف وداع

امشب آخرين شبی بود که سعادت دل پرسه و حبس گریه حوالی کعبه را داشتی. سعادت به آغوش کشیدن ناممکن آن سنگهای بی ریا. بعد از نماز مغرب وقتی برای صرف شام و تحويل چمدانهايت به هتل باز گشتی ديدم که چگونه دلت سراسيمه به طرف حرم دويد و تو هم دنبالش.شنيدی که اگر در سه رکن کعبه نماز بگذاری و يک رکن به وديعه بگذاری به زودی باز ميگردی و چقدر گريستن در آن گوشه شيرين بود وقتی در حاله ی اشکت گردهای طلایی رنگ نمادین از ناودان طلا پایین می ریخت تا تو برای ملتمسین به دعا سوغات ببری .با دو دست که مثل دو شاخه ی خشک به سمت بدون سمتش جاری بود ـ چه کسی مضطرب را اجابت می کند وقتی که می خواند او را ورفع می کند بدی را؟ ـ و به جمع زدی به مردگان هميشه زنده به جمعيت مسخ شده که اينجا تجسم آدميت خويش اند و بی اختيار و مدام حقيقت را تکرار می کنند و می چرخند ...مثل گردش انبساطی کهکشانها مثل گردش زمين به دور خورشيد مثل گردش اقمار به دور زمين مثل گردش الکترون ها و پرو تون ها به دور هسته مثل رقص عارفانه ی شوريده ها يا هزار و يک گردش گيج ديگر می چرخی ... اينگونه شکل واقعی ـ حيات ـ شده ايی اين بار ذکری نگفتی شعری نخواندی و در سکوت به زمزمه ها گوش سپردی تا دچارت کنند و در این سکوت وحشی چه بر تو گشوده شد بماند...سياهی گذشت و با لهجه ايی که ـ ح ـ را غليظ ادا می کرد می خواند : يا حی و يا قيوم يا رحمان و يا رحيم ...پيرمردی عرب با تندی و چالاکی گذشت و شنيدي: ربنا آتنا فی الدنيا حسنه و فی...زنی پاکستانی که چين پيرهن صورتی اش به زمين کشيده می شد می خواند: رب الشرح لی صدری...و کودکی با صدای ريز هر آنچه پدرش با صدای بم می گفت را تکرار می کرد و تو غرق در اين صداها مبهوت اين گردش يگانه بودی...
طواف وداع چه نام تلخ و اندوه باری... خداحافظ امن ترين و بی رياترين خانه. خداحافظ سنگ بنا و نشانه ی توحيد. خداحافظ مر کز ثقل عالم نشانه ها .خداحافظ ای شکل منسجم مکتب و ايدئولوژی من که زيرکانه خداوند را به شش جهت اشاره کرده ايی.

...