۱۳۸٢/٥/٢٥
بودن يا نبودن. مسئله اين نيست.
اين هفته چهارشنبه فيلم بودن و نبودن به کارگردانی کيانوش عياری را به نقد و برسی نشستيم. منطق کاملا روايی اين فيلم در عجله و سعیی که برای روايت به خرج داده بود حتی آن ساز و کارهايی که در اختيار روايت يک فيلم قرار می گيرد را بطور تمام و کمال بکار نگرفته و در نتيجه در هر سکانس برای مخاطب اين روايت اين زمزمه اتفاق می افتد که: اگر من به جای کيانوش عياری بودم در اين پلان... البته اگر غايت اين فيلم ايجاد بستری برای روايت می بود مشکلی نداشت اما درونمايه و چيزی که دستمايه ی خلق این اثر قرار گرفته است ناسازه ايی فلسفی و مسئله ایی بزرگتر از حتی نام اين فيلم می باشد.قلب هانيک ديگر نمی تواند حتی عشق به زندگی اين دختر جوان و زيبا را بتپد و با شرمندگی به هانيک و دکترش مهلت داده تا قلبی ديگر را يافت و به جايش بتپانند (!) از قضا مغز تازه لر دامادی( يعنی تازه دامادی لر ) در شب عروسيش می ميرد يعنی به دست دو نفر مشکوک الانگيزه مرانده می شود {البته اينطور می توان حدس زد که خاطر عروس خانم مورد خواه يک لر ديگر بوده و اين تنها عکس العملی است که ميتوان از يک لر خاطر خواه که شکست عشقی خورده انتظار داشت} به هر حال دوربين بی حال اين فيلم به دنبال روايت کشاکشی است که در تلاش هانيک برای راضی کردن خانواده ی لر داماد به پيوند قلب او شکل می گيرد . اما به نظر من ضعف عظيم اين فيلم گذشته از حشو بسيار در فيلمنامه ( مثل گنجاندن ريز مسائل فرهنگی - اجتماعی لابلای اين موضوع فلسفی )فقر نشانه شناسيک يا به عبارتی بی حال بودن دوربين استزيرا فعال و اکتيو بودن دوربين در چنين مضمونی بيش از بيش مورد انتظار است مثلا عياری می توانست سکانس اتاق عمل را با استفاده از فيلتر رنگی و قاب بنديهایی ظريف و هوشمندانه به تاثير گذارترين سکانس تبديل کند.اما نمی دانم چرا تئوری مرگ مولف که از سوی احمد طالبی نژاد در پاسخ به نقد من مطرح شد حضار را به خنده نينداخت چون به عقيده ی من مرگ مولفی که در ادبيات مطرح است به کلی با مرگ مولف در سينما متفاوت و گاهی متناقض است چون باز به نظر من در سينما قدرت فيلم همان اقتدار مولف در به قاب کشيدن امکانات معنا شناسيک است و بر عکس در سينما مولف بايد زنده ی زنده باشد. ...