۱۳۸۱/٩/٧
گامهای بلند...
هنوز مسخ آن كوچك بازيگوشم كه در چشمهاي تو
براي من دست تكان داد!
بي خيال قلب ‚ اين كودك قدرتمند
كه هميشه دروغ مي گويد
مرا از نگاه بلندم مي شناسند
از چشمهاي در مه
و گام هاي بلند مرگ ‚ بر جاذبه
« مرگ بر جاذبه »

وقتي اتاق با عروسكهاي ميخ شده به ديوار
و قفسه هاي شلوغ كتاب
اين پرنده هاي كاغذي دروغ
كه پر از حس خيس پروازند ‚
چيزي ندارد به جز حس خواب!
وقتي انگشتها ‚ با صداي افسرده مي خوانند؛
پوچ ‚ پوچ ‚ پوچ ‚....
بايد روي فكر هاي خاكستري ات بنويسي ؛ - گنجشك –
تا هواي ‚هوايي شده ات برگردد.....
...