۱۳۸٢/٥/٦
یک داستان واقعی که همین روزها اتفاق افتاد.
اولی: ممکن است کاسه ی مرا پر کنيد؟
دومی: اوه... مدتهاست در انتظار آشنا شيفته ايی هستم که ببارد در کاسه ی خالی من...
اولی : شما چه شیرین خالی بودن کاسه اتان را بیان می کنید!
دومی : شما هم صدای زیبایی دارید!
اولی:بیایید صحبت کنیم من تنها هستم.
دومی:حتما ! چون در این هوای گرم هیچ مانعی برای صحبت با شما نمی بینم.
اولی : من به دنبال عشق و آرامش هستم.
دومی: عشق. آرامش . چه تناقضی! اما من به دنبال ماجرا و تجربه هستم.
اولی: من از خیلی راههای رفته خسته ام.
دومی: اما من برای فرعی های بسیاری مشتاقم.
اولی: دوست دارم عاشق کسی بشوم که عاشقم ميشود.
دومی:منهم دوست دارم کسی عاشقم بشود و بعد من وارد ماجرايی شگفت انگيز بشوم...
اولی: اوه چه تسلسل خسته کننده ايی! من کاسه ام خالی است!
دومی:و ما به دنبال پر کردن کاسه هامان هستيم از چيزی که فعلا هيچ کداممان نداريم.اولی: وای من شهامت شروع ندارم...
دومی: منهم دوست دارم ماجرايی شروع شده را ادامه بدهم.
اولی: خوش به حال کسی که تو عاشقش بشوی!
دومی: خوش به سعادت آنکه از عشق تو بهره ببرد!
اولی: اما يک چيز کم است ... آری ما هردو کاسه هامان خاليست!
دومی: ( به دورها نگاه می کند) شايد آن طرفها دو نفر پيدا شوند که کاسه هاشان پر باشد و هر دو شهامت شروع داشته باشند...برويم.
اولی:يعنی بودن ما کنار هم هيچ سودی ندارد؟
دومی:چرا ! اين سود عظيمی است که دريافتيم استراتژی نخست زندگی ما پر کردن اين کاسه هاست .. چون ما به هيچ کس اينطور صريح نمی گفتيم کاسه هامان خاليست. مگر نه؟
اولی و دومی متعجب از هم خداحافظی کردند و رفتند. ...