۱۳۸۱/٩/۳
اگر يك روز...
شايد يك زماني وقتي برو بچه هاي آدم از ابتدا و انتهاي زمان دور هم جمع بشن ‚ براي آشفتگي جهان در قرن 21 به علامت حيرت ‚ يك دقيقه سكوت كنند ‚و بعد از هر طبقه و قشري يك نماينده: جمله اي بگويد ‚ يك جمله في ابداهه....:
« اي بابا ما كه نفهميديم سوار كدوم موج ‚به سمت كدوم صخره مي رفتيم!»
اين رو به احتمال قوي يك سياستمدار ميگه و يك جامعه شناس ممكنه خميازه اي بكشه و بگه :
« آدمها خيلي عجيب تر از زنبور ها و مورچه ها هستن»
و يك فيلسوف لاغر رنگ پريده(و اگر انديشه اش مانند صندوق هاي اعتباري مستطيل نشده باشد)حتما محكم به سرش ميزند كه :« اي داد چه رنگهاي خوش رنگي بيرون از مخ ما بود!»
حالا بگذريم از صداهايي كه عادت دارند در همهمه بزرگتر ها گم شوند يا مثل موسيقي متن عمل كنند،
مثل صداي...بگذريم فرض كنيد منظورم جيريرك بود يا كلاغ يا بز،
ولي اگر قرار باشد من نماينده قشري باشم، مي پرم وسط شاعر ها: آخ شاعر ها كه قرن 21 انگار توي زيرزمين وسيعي مشغول گرد و خاك و جنگ و دعوا، بودندو در دسته هاي مختلف گاها بزن و برقص و جشن و پارتي هم داشتند.
و وقتي با محصول تازه اي بيرون مي آمدند، بين عده ي كمي كه بيرون منتظر بودند يك صداي درست و حسابي نمي شنيدند

بگذريم ازين گروه هم بگذريم...
داشتم مي گفتم، خلاصه خودمو روي يك سكوي بلندي بين اونها جا ميدادم، (و روي سكوي بلند رفتن بين شاعر هاي اين دوره ،البته خيلي آسون تر از گروههاي ديگر است)
حتما از بين جبهه ها و توده هاي احتمالي مطلع هستيد، بروبچه هاي سخن پرداز و سخن سراي قرن 4و 5 و 6و 7و 8 و......
رودكي و عراقي و فرخي و منوچهري و سنايي و سعدي و حافظ و مولوي و پروين خانم و ......
يك طرف ايستاده اند با ابروهاي هشتاد و هشتي ، يعني اينطوري 88 ، به اون طرفي ها نگاه مي كنند
كه از بردن نامشان به دليل برخي ملاحظات دوستانه پرهيز ميكنم،
و در اين جنگ سرد كه آدم تنش از سرما مور مور ميشه، يك عده بيچاره مثل : نيما و شمس خامنه اي و كسمايي و لاهوتي وسهراب و فروغ و اخوان و....... واسطه شده اند ، كه به خدا يك مشت كلمه و چسبوندن اونها ، حالا با چسب رازي يا سيريش يا .....اينهمه بحث نداره كه آقايون و بعضا خانوما،
بابا بي خيال !!! به فكر بيروني ها باشيد، آخه مردم چي فكر مي كنند؟؟شايد اون وسط سعدي ،بلا ، به طرفداري از فروغ خانم كه حسابي به خئدش رسيده و چشم و ابرويي به هم زده، بلند شه بگه :
« آره من چقدر گفتم :
تو نيكي مي كن و در ويترين انداز
خدا داند كه ناشر خر شود باز

تازه ممكنه اين وسط خاله زنكهاي عرصه ادبيات يك وصله ي ديگر يه لباس فروغ بچسبانند، اگر جايي مانده باشد...
بعدش مولوي كه داره به يكي از شاگرداش ياد ميده چطور رقص « تكنو » و «سماع»رو در خودش نهادينه كنه ، تا نه عقب بمونه و نه زير پاش خالي بشه : بلند ميشه و به سكو مياد و جمعيت(يعني سياه لشكر شاعر ها) فرياد مي زنند: هو !! هو!!
ولي يك عده جلف اين وسط به اسم هنجار گريزي و فراروي در زبان شروع ميكنند : چي! چي! هو! هو!
چي !چي!
و زمين ميلرزد .....
ياد قطاري مي افتم كه از نزديك منزل مادر بزرگم مي گذشت و خيلي وقتها ، الهام بخش يك عالمه شعر مي شد:....

آي مسافر!
آي مسافر !
كه در قطار شب تنها نشسته اي ، چقدر چشمانت شبيه آن
پنجره هاي ملال شده است
كه روي ريگها مي لرزد
كاش درين گور غيرت، چشمي مثل ابر مي باريد
و درين بيابان درختي بر مي خواست
كه در تنش صداي دعوت روشن مي شد
و طبل از صداي آن « سوت »
سكوت دشت رمه ها فرا مي گرفت
و پاي تو ....و پاي تو به زميني تازه مي انديشيد
آري ، اي كاش همه ما به « زمين تازه » فكر كنيم
به يك جاي امن، به يك قلم كه از بي ثباتي و بي منطقي
دست ما متحير نشد.


ميدونم خيلي پراكنده نوشتم، اگر ذهنيات شلوغم را رديف كردم ، حتما ادامه مي دهم!


...