۱۳۸٢/٢/۳۱
قرارمان اين نبود ...يا اين در قرارمان بود... نبود؟(۲)
او هم آن زن را ديده است کمتر از من اما چون ماهی است و زمان برايش طور ديگری تعريف می شود( باور نمی کنيد تلفن کنيد و از موسسه علمی پژوهشی زمان و انيشتين بپرسيد) شايد بيشتر از من ديده باشد و به همين خاطر هم تند تند نفسش می گيرد می آيد بالا...
اما من آن روز نتوانستم بروم بالا... وحيد پشت بام بود رفتم پايين زدم بيرون اما تمام خيابانها مستطيل اند .ماشينها مستطيل اند تمام دود کشها نر هستندو تمام اگزوزها دوست دارند
سرفه ام گرفته بود.
پشت يک صدف نشستم... هوای تاريک شهری شلوغ و ماده ايی در بن بست... مسلم است که ماهی های گنده فکر بد کنند.... بگويند ما صدف خالی داريم... پول هم داريم... تازه دوستت هم داريم...
فکر می کنی با سرفه ( خوب است لا اقل بعد از يک ساعت ديگر مال آنها نيستی)



****************************

نمی دانی گريختن از تو چقدر سخت است....
خدا کند تا آن زمان آکواريوم و ماهی به همين شکل بماند تا بتوانم نوه هايم را توجيه کنم وقتی که بپرسند ـ چرا نتوانستی دوست بداری و دوستت دارم را خفه نشوی؟
خداوند مرا و تمام ماهی های بی جنبه ی لوث را شفا بخشد... آمين ...