۱۳۸٢/۱/٢٧
چهارشنبه ها
بعد از ظهر چهارشنبه ايی که گذشت مثل تمام چهارشنبه ها جلسه ی شعری در حوزه ی هنری بر گزار شد .لطف شرکت در جلسات حوزه هنری نه به دليل مجری خوش خلق و دموکرات جلسه است(!) نه به خاطر پذيرایی شيرين و خنکی که اخر جلسه انجام می شود.بلکه به دليل حضور افراد زيادی است که با ديدگاههای مختلف وگاهی متناقض کنار هم می نشينند وبحث می کنند.
افرادی که ويژگی بارز فرديتشان به ايران وايرانی بشارت توسعه می دهدفردهایی که هريک در فضای آموزشی ومطالعاتی خاص رشد کرده اند وبه تبع آن در مورد يک موضوع واحد نظرات بسيار متفاوتی داشته و در يک سالن تمرين گفتگو ميکنندومن از چند ساعت بودن ونفس کشيدن در چنين فضایی جدا احساس رضايت و خرسندی ميکنم.
اتفاقا اين بار جرقه ی يک گفتگوی جالب با اختلاف نظر دو تن از دوستان شاعر در مورد وزن وموسيقی شعر زده شد وبحث به زبان نيما وشاملو کشيدو...
بعد از ديدن اينهمه کشمکش جدی بر سر اين مسايل چيزی که برای من و دوستم بسيار جالب بودزمينه ی اشتراکی بود که قريب به اتفاق جوانان شرکت کننده در بحث در ان به تفاهم رسيدند وآ ن گفتمان شعر متفاوت بود.
گفتمانی که من ودوستم هنوز اعتقادی به ان نداريم و جالب تر از همه شکل گيری اين بحثها با اشاره و ارجاع به نوشته های محمد آزرم در روزنامه و وبلاگش بود
به عقيده ي دوستم ما بايد بيشتر فکر کنيم يا چه ميدانم بيشتر وبا حوصله تر بخوانيم وگوش دهيم. ...