۱۳۸٢/۱/٢٠
عجيب (۲)
نگاهش به تلفن افتاد وچشمهای شبيه چاهش بخار کرد
-تماس الهاتفی الی البوش! لطفا.
قبل از اعلام موا فقتم پريد سمت تلفن وچهل تا شماره گرفت
-هلا!... هلا!.. کيف حالک ايها البوش؟ انا الصدام! انا المفلوک!بي خيالک الجان امک...کل النفط العراق کل الشي العراق مالک....دست بردار جان المادرک! انا غلطونی! حالا يه چيز گفتونی...
بچگی کردونی...
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که همهمه ای کوچه را پر کرد صدایی از بلند گو به گوش ميرسيد
-توجه کنيد ليزا رايس صحبت ميکنه.شما رديابی و محاصره شديد! الهام خانم حماقت نکن و تا پدرت نيامده صدام را تحويل بده!
-ترس برم داشته بود وبرده بود وخيال بر گردوندن هم نداشت.گفتم بلند شو بريم بيرون
-لا.. لا اصبر اتمم الپاورچين!
گفتم بسيار خب برايت ظبط می کنم می فرستم زندان.حالا برو بيرون
زير نويس سريآل پاورچين اعلام کرد :گويا فردا ليزا رايس واشنگتن را به مقصد نا معلومی ترک ميکند

**********************
وقتی بابا برگشت گفت همسايه ها يّه چيزهایی می گفتند؟ زبانم بند امده بود
-چه---چه---چی--زایی؟
-میگفتند انگار بيرون چيزی می فروختند وصدای بلند گو نگذاشته درست وحسابی پاورچين را
ببينند. **************************************************************

...