۱۳۸٢/۱/۱۸
ج-ن-- (--بر-و -بچ--ه --ها-ی ------نفت-----------)گ.
دارد فکرهای مرا بالامي رود
اين بيست وچند سالگی که دوپله مانده
به پايانش.
سومين بهارش را مي گريسته
پدرش ايرانی کشته
يا چه ميدانم يک ايرانی پدرش را.
پروانه وپوکه جمع ميکرده انگشتهای هفت ساله اش
/ومي نشسته مدام بين جيم وگاف

ونان را داد می زده/ ...