۱۳۸۱/۸/٢٤
(تقديم به فرياد انالحق منصور حلاج)
تن پنجره دارد مي لرزد ....
اينك« پنجره » همان « منصور» است كه
ارتباط را در چارچوب ذهن اتاق حلاجي مي كند؛
و مثل رسالت پاك رسولان و روشن است...
اين چيست ...
اين چيست كه مثل هراس مي ريزد
اين تكه هاي شفاف برنده‚ كه سوز سرخي حقيقت را
لحظه اي چند
نصيب دست مي كند
و سرما با پيامهاي كوچك سردش ‚ ميگويد سلام!
سلام پيامهاي كوچك پنبه اي!
اينك آسمان لطافت كدامين عشق را حلاجي مي كند؟
- شما در ترديد سقوطتان شبيه ستاره ايد!
و دست در دست هم مي پيونديد
به آن سفر هاي روشن...
- از فكر تاريك زمين چه خبر داريد؟
- شايد عقل زمين شهابسنگ برداشته است!
شايد زمين به فكر مدار تازه ايست
اين ذكاوت را آن دستهاي كوچك هم دريافته اند ‚
كه بوي حادثه مي آيد !
سرد است سرد است‚ و تن پنجره دارد مي لرزد
شايد
شايد اين پنجره است كه از سنگ سنگ ناداني مي ريزد!

...