۱۳۸۱/۱٠/۱٥
روح سرگردان(من؟؟؟)
اگر زمان ومکان محصور کننده نيست... اگر اين جامعه ی لعنتی مثل جبر هوا وارد ريه ها نميشه
اگر شعر ميتونه هيچ ارجاع بيرونی نداشته باشه اگه می تونه در خودش اتفاق بيفته
اگر... اگر....(اگر من ميتونستم عين بچه ادم بنويسم).... نه هيچ اتفاقی نمي افتاد.
چرا اينهمه ترمز وگير فلسفی بايد سد راه من باشه؟ نه واقعا چرا؟يعنی ديگران چطور از اين ابر
سوالها گذشتند؟ اصلا گذشتند؟ اره ميدونم اختلاف عقيده ناشی از اختلاف ديدگاه واختلاف ديدگاه هم از حقايق جبری جهانه و من عجيب تراز خلقت هم دلم ميخواد از مجموع ديدگاههای متناقض برای خودم معجون بسازم (چه شود ! اصلا ميشود؟؟؟) به هر حال ما بر انيم که بشود.اصلا بهداشت ذهن وروان هم رعايت نميکنيم.چه برسه به اقتصاد کلمات !
دست کم اين که کلمات هيچ وقت برای من تبديل به سازه های کوچک وبزرگ سياه وسفيد
خرد وکلان و... نميشن.من به بسته های انرژی که ثابت شده ی فيزيک مدرن هم هستند معتقدم وبه قدرتی که معنی ها وظرفيت عظيمی که کلمات دارند.
ودلم ميخواد طبق اصول مادی بقای انرژی و... با شعرم بمونم .اره دنبال جاودانگی ام شما چطور؟ ...