۱۳۸۱/٩/٢٦
يک روز به ياد ماندنی!(۲)
فکر ميکردم بايد از من متنفر باشه.يه لر به تمام معنا بودم (و هستم!)و شايد باشه(نه؟)
حالا داشتيم چای مي خورديم(و فکرهای من چه داغ بود ومي چسبيد!)
بخار چای جلوی چشمهاش که دور شده بودندمثل هواپيما/-راستی هوا برای پرواز زياد جالب نيست هست؟ـپرواز... بس کن کوچولو !اينجا نميشه پريد.
-نمی گرفت... (اولها بهتر بود)
بازور بهش دادم / روزنامه اش رو ميگم. ايستاده بودم کنارش وکنجکاوانه ميخوندم خبر داغی بود
مهديه ميگفت عصاقورت داده تر از اون نبود کنارش بايستی وبخونی؟(مخصوصا اين که صورتم رو
شسته بودم وخيس بودـ يه جوری نگام ميکرد)
چای تمام شد .حرفهاش مثل ليوان يه بار مصرف/خوردو مچاله..../بی مصرف موند.
می خواد بره حد اقل دستهاشو بخونه وبرگرده/که ميدونم نمی گرده.
بلند شديم و رفتيم. من هنوز اونجا نشسته بودم وفکر می کردم-تا کی... تاکی...می خواهی
قايم بشی؟



...