۱۳۸۱/٩/٢٦
يک روز به ياد ماندنی!!!
امروز خيلی اتفاقی ديدمت /ديدمش.
چتر وکلاه و شال گردن و پالتويی که بوی برف گرفته بود ـا...س... سلام(!!!)
-سلام چطوری احمق جان! می ايی زير چترم؟ ـاره(گرممون شد ياد سيد ضياء بخیر عشق
پيراهنی از شعله تنم کرده)ـشنبه ميرم کارهام رديف شده دم مهدوی گرم اونور هم
ساپورتم میکنه..(.-دستهام تو دستکش دستکشم تو استینم تمام حرفهام کف دستم)
)-بنویس-
-نه فقط میخوام بخونم فقط بخونم تشنه ام الهام.
-(من نامه رو گفتم همیشه میگرفت حا لا تشنه س نمیگیره) دلم ... نه! نگرفت.
-خب پس شرت داره کم میشه؟ /بد بخت چرا همیشه قایم میشی؟ بیا بیرون!
د - اخه تا کی؟خب اینطوری همه چیز تموم میشه که/بزار بشه سردمه
اونهم سردشه تازه دستکش هم نداره حرفهاش هم کف دستش یخ زدند وچرق چرق
میریزند پایین.دلم... خب معلومه که نگرفت! عین خیالم هم... /بود-
دلم میخواست جمع کنم -حرفهای یخ زده اش رو میگم-لایه های شفاف روز های اول.
عصا قورت میداد مینشت تو راهرو روزنامه میخوند

...