۱۳۸۱/٩/۱۸
اذان...
سوغات مدينه؛
بيچاره دلم وقت اذان پر مي شد *****نا غافلي از بال كبوتر مي شد

سجاده ايي از جنس عطش مي روئيد****از سمت صدايي كه رساتر مي شد

مي خواند و اجابت از فضا مي باريد*****وردي كه شبيه وحي از بر مي شد

تكبير عبوري كه زمان را مي رفت*****تا قرن خدايان كه مكرر مي شد

يك گيوه بلورين كه مسافر مي برد*****تا بهت سلام و گونه اش تر مي شد

انگار مسافر به خودش بر مي گشت****در شهر اذان روح معطر مي شد


...