١.
و عشق هیچ آفریده را نبود ,
عشق را از عشقه گرفته اند,
عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن هر درخت, اول بیخ در زمین سخت کند, پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد
....
و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه
آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد
تا
آنگاه
که
درخت
خشک شود
همچنان است در عالم انسانیت که خلاصه موجودات است.
سهروردی
٢.
اما تو عشق را بودی و یا عشق تو را بود آنچنان که بیخ در زمینم سخت کردی و خود بر من پیچیدی تا جمله ام را فرا گرفتی و جمله جملاتم تویی شدند و چنان در شکنجه ام که نم در من نماند و آفتاب و آب را به تاراج بردی
تا
خشک شدم.
یا آنچنان که بیخ در زمینت سخت نمودم و بر تو سخت پیچیدم تا تو را فرا بگیرم . تا لحظات تو را تا جملات تو را فرا بگیرم و سبک تو را فرا بگیرم و سبک تو مرا فرا گرفت و هر چه فرا گرفتنی بود من جمله مرگ که فراگیر ترین است را فرا گرفتم و چنان در شکنجه ات نمودم که نم در تو نماند و آفتاب و آبت را به تاراج برده
تا
خشک شدی.
٣.
حیف است. این فکر ها و این حرفها پای خشک شدنمان حیف است. آن خانه به تو می آمد آن خانه با تو زیبا بود. تو در چارچوب در آن خانه که چشمم فلاش زد و از تو عکسی دارم در ذهن در چارچوب آن در که گفتم به تو می آمد می دانی چرا؟
لانه در لانه شده بود.
آفتاب داشت و کمد دیواری.
حیف است. حرفهای بینمان حیف است. دیشب به موضوع فکر کردم. به آن تکه کاغذ دیواری که وقتی حواسمان هیچ نبوده کنده شده است.
به زیبایی شناسی رنج فکر کردم. به نابرده رنج گنج میسر نمی شود.
درخت خشک گنج است. گنج آنچه بین من و تو در زمینمان بیخ سخت نموده است.
زنده باد رنج.
4.
سلام عزیزم
مسکو سرد بود. برف که می آمد کمی بهتر می شد اما خیلی سرد بود. ممکن بود حواسم به نوک بینی ام نباشد و از سرما بیفتد. یا ناخنهایم یکی یکی از دستهای سر شده و بی حسم بیفتند. ممکن بود اگر بیش از بیست دقیقه در خیابان دنبال یک کلاه روسی شیک برایت می گشتم یخ بزنم و در خیابانهای دوست نداشتنی مسکو از سرما جان دادن جدا چیز قشنگی نیست.
روسها آدمهای دوست داشتنی نیستند. قدر لبخند و صبح بخیر گرم تو را اصلا نمی دانند. روسها دلشان برای پرنده هایی که در آن سرما کنار پای تو فرود می آیند و بدون ترس می نشینند تا دانه ای تکه نانی چیزی برایشان بیندازی نمی سوزد.
روسها آدمهای خودخواه و سرد و دل نچسبی هستند. آدم آنجا دلش برای لرهای خودمان تنگ می شود.
میدان سرخ و کاخ کرملین که روسها بهش می گویند کرم رو دیدم. مومیایی لنین را طی تشریفات خاص و هول انگیزی دیدم. پله های سنگی سیاه و سربازهایی که به سبک کمونیستها لباس پوشیده بودند و من رابه سکوت و احترام وا می داشتند.
و فکر کردم که دنیا چقدر بزرگ است که مسکو با سه حلقه پیچیده و به غایت پیچیده که شهروندان خودش در آن گم می شوند یکی از بی شمار شهرهای 197 کشور روی زمین که خودش یک سیاره ریز و ذره ای در مقابل کهکشان راه شیری که خودش یک ذره در دل کهکشان های دیگر است. و یکی از شغلهای تفننی خداوند ،خداوند کهکشانها بودن است.
و موقع بازگشت بر فراز شهر مسکو گفتم
خدایا چطور می تونی اینهمه بزرگ تر از تصور ما باشی؟ و هر بار بزرگتر از تصور ما؟
الله اکبر
5.
دیپلماسی ام به روز است و منتظر. روس نباشید نظر بدید. از این به بعد به جای لوس نشو میگم روس نشو دیگه !
...
هوای منفی ٢۴ درجه مسکو ،
من،
کفشهام که زیاد گرم نیست.
وسوسه یه فنجون گنده قهوه داغ و تلخ.
(تلخ تلخ یه تلخی بی پایان مثل ته چشمهای اون آقاهه و یه کمی شیرینی مطبوع مثل صورت دختری که کنارش راه می رفت و تو این سرما دامن کوتاه پوشیده بود. جدا کوتاه)
و اینکه
نسبتا آدم دروغگویی هستم.
مواظب قناریها باش
بر می گردم.
قول.
...
عکسی که پائین مشاهده می کنید شامل سه عدد تخم آبی رنگ و کوچولوی قناری است که حاصل یک لحظه دیوونگی قلب مادر و پدرشون هستند. حاصل سودازدگی دو تا سر کوچولو. حاصل چندین روز آواز حزین خوندن.
نمی خواید به من و رضا که به زودی ( ١۴ روز دیگه) صاحب سه تا نوه خوشگل و کوچولو و با استعداد میشیم چشم روشنی بگین؟

این دفعه که به خونه رضا اینا رفته بودم بنا بر اظهارات منابع آگاه قناری ها یک عالمه روبروی هم برای همدیگه آواز حزین خونده بودن . این یکی بالهاشو باز کرده بود و گفته بود :
چه چه چه چه جوه جوه جوه جوه چهییی هی هی هی هی ....
اون یکی هم نوکشو از میله های قفس آورده بود بیرون و گفته بود:
جوههییی جوهییی جوه جوه جوه چه چه جوهییی..
بعد نمی دونم چیا تو این ابیات سروده بودن که شروع می کردن جست و خیز کردن و تیریپ بیقراری ... تا بی حال و غمگین می نشستند یه گوشه.
گه گداری هم مادهه یه دفعه تو سکوت و تاریکی شب می گفته: جیییرررر
نره هم جواب می داده: برررر
که فکر می کنم معنی حرفشون این بوده که عزیزم دونه خوردی؟ تشنت نیست؟ سردت نیست؟ یا اینکه اتاق زیادی گرم نیست؟ یا شایدم نره می پرسیده خب دیگه تعریف کن.. مادهه هم آه می کشیده می گفته - چی بگم آخه.
خلاصه زمانی که تمام شواهد نشون می داده سرشون سودا زده بوده رضا یه دونه از قفسا رو تمیز کرده مثل گل و یه ظرف پلاستکی شکل پیاله موسوم به لونه گذاشته تو قفس و یه کمی هم پنبه مچاله شده انداخته کف قفس.
وقتی پرسیدم چرا یه تیکه پنبه انداختی کف قفس گفت اینا وقتی تنها هستن چون احتمال جوجو آوردنشون صفره احتیاجی به لونه گرم نرم ندارن اما وقتی با هم جفت می خورن به فکر تهیه یه جای گرم و نرم برای تخم و جوجوشون می افتن .
رضا گفت پنبه رو هم دست نزدم که بوی دست آدم نگیره. اینا دوست دارن خودشون با مراسم و تشریفات و عشقی خاص پنبه ها رو باز کنن و با آب دهان دوباره ببافن و بزارن کف لونه. اینطوری زندگی مشترک بیشتر بهشون مزه میده.
تازشم وقتی همه داشتن پای تلویزیون فیلم میدیدن من همه اش حواسم به این دو تا زوج جوون بود خودم با چشمای خودم دیدم دوتایشون با هم پنبه ها رو با نوکشون باز میزکردن آب دهنی می کردن و می گذاشتن تو لونه و مادهه از زیر سوراخهای پیاله موسوم به لونه پنبه ها رو می کشید بیرون و یه طوری لونه رو جفت و جور می کرد که هوا نکشه.
بعدش که خسته شدن نره رفت دونه برداشت و اومد گذاشت تو دهن مادهه. آخیییییی عزیزم .
از مجموعه روابط این شکلی این دوتا و یه سری شواهد عینی تابلوئه دیگه که از نظر اخلاقی درست نیست اینجا جزئیتاشو بگم (رضا هم تذکر جدی داده جزئیاتشو نگم) کاشف به عمل اومد که عروس گلم بارداره و به زودی من و رضا نوه دار میشیم.
خیلی خیلی اشتیاقولانه منتظرم نوه کوچولو و بدون پرمو ببینم. دوست دارم ببینم شکل عروسه میشه یا شکل آقای تازه داماد.
...
رفتیم برای قناریش زن بگیریم. مدتها بود تنها بود . از سازهای اصیل هندی و عربی خوشش می اومد و همین که مثلا یه موسیقی از آرش پخش می شد شروع می کرد به چه چه و چول چول و جه جه جه جه جوه جوه جوه جوه .....
آقاهه فقط یه قناری ماده داشت. هم نژاد قناری رضا هم نبود. یعنی جیور نبود نمی دونم چی بود. اما خوشگل و پرتقالی رنگ بود من که پسند کردمش.
آقاهه تازه عروسمونو گرفت تو مشتش لنگ در هوا کرد و فوت کرد لای پر مرهاش. یه جاییشو به رضا نشون داد و گفت ببین آماده ی آماده است.
بعدش یه پاکت با کاغذ و منگنه درست کرد و سوراخش کرد که تازه عروسمون نفس بکشه و این شد ماشین عروسمون و تا خونه هی ذوق کردم . هی جیغ کوچولو ته گلویی کشیدم که بچه محلهای رضا نگن عجب زن خل وضعی گرفته این پسره.
هی آهنگ یه حلقه طلایی رو با صدای آروم و بدون کلام اجرا کردم... لا لا لا لا لای لای لای لای... لای لالی لا لای لای لای لای...
تازه عروسمون هم که آقاهه می گفت آماده آماده است گاه گداری یه جستی تو پاکت می زد یعنی :
غلط کرد گفت من آماده ام ... هیچم آماده نیستما ... زیر لفظی میر لفظی می خوام . قفس با کفپوش صورتی می خوام . دونه خوب مب خوام . من تنها قناری اونجا بودم. خودتون دیدین که چند تا قناری نر هر روز برام می خوندن...
منم می گفتم داماد ماهم جیوره ها گفته باشم... با سازهای اصیل هندی و عربی و ساز بادی های افریقایی هم کلی حال می کنه... اهل هنره . اصلا کلا اهلشه...
لا لا لا لا لای لای لای لای... لای لالی لا لای لای لای لای...
رضا براش قفس نو با ست صورتی و آب و دون خوب و تمیز گذاشت. آب و دونشم داد من خودم ریختم. بعدش قفسشو گذاشت توی اتاقی که آقا داماد بود روبروی قفس داماد.
گفتم چرا جدا می زاریشون؟ بزار تو یه قفس دیگه...
گفت اینطوری همو پس می زنن. اول باید عاشقشون کنیم حسابی. باید برای هم آواز حزین بخونن. باید سرشون سودا زده بشه . بعد....
رفتم تو فکر.
راستش هنوز تو فکرم . همین الانشم تو فکرم. از فکر هم در نمی یام. فکری شدم بد.
می گم... چطوری بگم. اوممم. خب. نکنه. نکنه یه وقت ....
نکنه من و همسری هم همو پس بزنیم؟
ما اصلا برای هم آواز حزین نخوندیم. اصلا هم سرم از این چیزا که رضا میگه ، سودا مودا نزد.
یادمه یه زمانی که سرم از اینا زده بود آی می خوندم آی تو حمام می خوندم ... آی دم سینک ظرفشویی می خوندم .... آی موقع طی کشیدن پله ها می خوندم. کیبوردمو می ذاشتم رو سیستم تاچ پیانو آی فالش و فولش می زدم و می خوندم.... تو کوچه های خلوت می خوندم یه دفعه هم یه افغانی سرشو از یه ساختمون نیمه ساخته کرد بیرون و یه حرف بد زد بهم اما من می خوندم ... سرم چیز زده بود آخه. سودا...
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست, که از این خاک توان یافت سر و سامان را
...
چند وقته دارم راجع به نظریات اجتماعی و نظریات مربوط به تغییر و تحول جوامع ، انقلابها ، اصلاحات و ... مطالعه می کنم . راستش در کنار حوادث این روزها و اوضاع داخلی جامعه ایران این مطالعات برام بسیار دلچسب و کار آمد جلوه می کنه.
خدا رو چه دیدید شاید بصورت تز دکتری بشه تدوینش کرد.
چیزی که نفسم رو تو سینه حبس می کنه شباهت فوق العاده زیاد شرایط و نتایج نهضت و فعالیت کنونی با انقلاب ١٧٨٩ فرانسه است. انقلاب ١٧٨٩ فرانسه به شدت سرکوب میشه و در دهه بعدی این نهضت به رشد خودش ادامه میده و حتی به آلمان و انگلیس و کشورهای دیگر اروپایی نیز سرایت می کنه تا بالاخره به پیروزی می رسه اما گروهی که روی کار می آن بر خلاف تمام نظریات آرمانی و ایده ال گرایانه خودشون در ابتدای جنبش دست به خشونت و سرکوب می زنه تا پایه های قدرت خودشو سفت کنه.
نتایج جالبی می شه گرفت. گروهی از اندیشمندان مثل اگوست کنت که سعی داشتن جامعه شناسی رو بصورت علمی تدوین و تحلیل کنند به بحث هایی مثل بنیادهای ثبات و اصول و قوانین تغییر پرداختند.
وقتی در بحث بنیادها و اصول تغییر دقیق میشی متوجه میشی اصولا هر جریانی که به دنبال تغییر و تحولات بنیادین در یک جامعه است موظف و ملزم به رعایت و توجه به اصول و مبانی زنده تاریخی اون جامعه است و بدون لحاظ این اصول و بنیادها محکوم به شکست و در نهایت عمل بر خلاف ایده آلهاش میشه.
بحث فوق العاده عمیق و شگرفیه . بحث اینکه تغییر به دنبال کدام عاملان و با کدام انگیزه ها صورت می گیره و برای بنیادین و کارآمد شدن تغییرات چگونه باید به اصلاحات نرم و تدریجی و با رعایت اصول پرداخت؟
و آیا اصولا این پارادایم براندازی که در خاورمیانه رواج داره و هر چند سال یکبار به بهانه هایی صورت می گیره راه به جایی داره یا در یک دایره تباه در حال گردشه؟
این پارادایم براندازی در خاورمیانه از ابتکارات هوش و نبوغ سرشار اینجانبه است و تا کنون ۴۶ صفحه راجع بهش نوشتم . با پاورقی و از این حرفا.
بیشتر می نویسم . بعدا.
...
باید امشب هر طوری شده یک چیزی بنویسم چرا که بلندترین شب سال رو پیش رو داریم.
مدتهاست شبه و بلند . مدتهاست که تاریکی بلنده و بند نمی یاد.
برای تمام ایرانیهای خموده و منتظر و اخمو و عصبی این روزها، برای تمام آریایی های خسته دل، برای تمام اونا که امشب رو تو سلولهایی تاریک سر می کنند از ته دلم و با تمام انرژی جانم که حضرت جان بهم داده و با ایمانی که به اتصالم بهش دارم آرزو می کنم شب یلدای سال آینده ، ایرانمونو با گل و عطر و نور، آذین ببندیم. دور هم یه جشن آریایی بزرگ بگیریم و من بغض مادرهای داغدار رو ببوسم . تند تند ببوسم.
یه عالمه چراغ و عود نذر خیابونای ایران.
آمین/یارب العالمین/ای حضرت عادل/ ای بزرگ و قادر/ ای چیره بر تمام ظلم ها ظلمت ها
...
ببینید بیدل چه کرده ، وقتی میگم ما بهش می گیم تخم سگ نگید شماها چقدر بی ادب هستید ! این لقب افشره ی ادب ماست برای اون مرحوم که زبانش فرانو تر از همه ی شعرای دهه هفتاد و دهه هشتاد بوده.
بر انگشت عصا هر دم اشارت می کند پیری
که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست یا اینجاست
انگشت عصا . تصویری که ایجاد کرده با موسیقی مفاعیلن و تکرار فوق العاده دلچسب یک عبارت . تو رو خدا حیف نیست بگیم فقط یه تصویر داده ؟
دقت کنید خیلی فراتر از یک تصویره. باقیش هم شما بگید .
...
نورهای سیاه و سفید دوپس دوپس حالا نورهای رنگی یالله یالله یالله یا لله یا شباب... دوباره دوپس دوپس به قول تو دامبولی دامبول...
من کنار باند نشستم. اشاره می کنی که انگشت اشاره تو خیس کن بزار تو گوشت.
این یعنی:
پرده گوش تو نباید آسیب ببینه، یعنی تو این ۶ میلیارد و اندی جمعیت زمین تو یکی برای من اهمیت خاصی داری. یعنی بعد از خدا تو رو دارم و تو این آشوب دوپس دوپس و اینهمه بدنهای عریان که تو هم می لولند من به فکر پرده گوش تو ام.
و من فکر می کنم چه خوب که توی این شلوغی و سر و صدا و آشوب هم میشه به یه نفر گفت دوست دارم.
...

