با این پیراهنهای خنک و نخی و گل گلی و گشاد و تا سر زانو حس با مزه ای نسبت به خودم دارم. گاهی از کنار آینه ای که در خانه رد می شوم یک دفعه می ایستم و به هیکل غریبه ای که الان از گوشه چشمم گذشت نگاه می کنم . باورم نمی شود شکل یک قوری گل دار شده ام. سر کوچک با موهای جمع شده در بالا و تنه گرد که هی به سمت پائین گرد تر می شود. با پیراهنهای گلی گلی درست عین قوری های متنوعی هستم که دوست دارم همیشه چند تایش را در کابینتها داشته باشم.
اگر دلداری سایرین نبود که نگران نباش دوباره به سر و شکل سابقت بر خواهی گشت شاید تا الان زنده نمی ماندم.
پوشیدن این لباسها حال و هوای مخصوص خود را دارد. بوی روغن زیتون اصیلی که هر شب با کمک همسری خودم را در آن غوطه ور می کنم تا پوست تنم با اضافه وزن یک دفعه ای ام ترک ترک نشود حال و هوای خاصی دارد. می دانم بارداری تا سالها بعد برایم با پیراهنهای این شکلی و بوی روغن زیتون تداعی می شود. با خشکی بینی و تنگی نفس...
اینها مخصوص این روزهاست مخصوص این روزها که تا دو ماه دیگر با تولد اولین فرزندم تمام می شود. اولین فرزندم !! هنوز باورم نشده است باورم نمی شود. فرزند ! من ؟
منی که همیشه حس می کنم سه یا نهایتا چهارساله ام دارم مادر می شوم.
نمی دانم چرا دیشب به جای این ور تخت دلم خواست آن ور تخت بخوابم. آمد گفت برو سر جای خودت. گفتم دلم می خواهد این ور بخوابم . تشر زد خیلی جدی – گفت
- گفتم برو سر جات - یک یالله تند و غلیظ هم برای تاکیدش گفت.
دلم شکست بی فکر و بداهه گفتم – فکر کردی همین جوری عین بچه ادم می روم سر جایم می خوابم ؟ گفت مثلا چه کار می کنی؟ گفتم - یک عالمه گریه می کنم - و سریع رفتم سر جایم پتو را کشیدم روی خودم و زدم زیر گریه...
به همین راحتی. به همین سادگی. باورتان نمی شود؟ صبح چشمهایم پف کرده بود.
همسری بلند بلند می خندید و می گفت به خدا من دو تا بچه را باید بزرگ کنم. راست می گفت.
خودم هم باورم نمی شود با اینهمه سه سالگی هایم دارم مادر می شوم. و چطور با لجبازی ها و عادات خاص یک سه ساله دیگر باید کنار بیایم....
خدایا تو که در مطبخ سینه های یک مادر به طرز عجیب و نامحسوسی شیر برای نی نی اش آماده می کنی خودش هم آماده کن بزرگش کن. خانمش کن.
دستت درد نکند . سایه ات کم نشود که خدایی. آقایی.
...
با تشکر ماچ دار از فاطمه خوبم به دلیل مکاتبات الهام بخشی ( من بخشی) که داشتیم...
1.
همه چیز باشد جز عشق
همه چیز خوب است و نیست
و ظرفیت ابر حتی محدود
و ظرف آسمان نیز
محدود
انگار که بالت را مربا مالیده باشند
من دارم گریه میکنم
من مدتهاست که دارم گریه می کنم
این شرایط شور من است
که بختم را توش هی می شویم که شاید
سپید شود و نمی شود
مرا دور بدار
که دوست بداری ام
مرا دوست بدار
که دور افتاده ام
که شور
افتاده ام
و افتاده ام
افتاده / افتاده/ افتاده
آه
آدمی بی عشق/ قناری بی آواز
مرغ بی لانه بی دانه پر کنده
افتاده ام/ افتاده
و غمم دیگر شورش را شورم را در آورده است.
2.
زن همه چیز داشت. طلا. لباس. عروسک. کتاب. و در یخچالش همیشه 15 تا بستنی داشت . مربا. ترشی. ماست و نوشابه. میوه های مارک دار وارداتی و صادراتی. سبزی ها و خوراکی های رنگی.
زن همه جیز داشت رو تختی ساتن. ترمه. مخمل. گلبافت.
زن گریه می کرد. مدتها بود که گریه می کرد.
گفتند خوشی مگر زیر دلت زده بی حیا ؟ تو را چه می شود؟
زن گریست مرا چه می شود؟
زن به دنبال چه می شودش پر کشید چونان پرنده ای که از پنجره آشپزخانه می زند به ظرف محدود آسمان و ابر می شود.
ابر گریست و زنها مویه کردند.
شما را چه می شود؟
و خداوند نامه هائی گرفت با هزاران زن امضا که زیرش زده بودند. همگی زیرش زده بودند.
آی زمین تو را چه می شود بی عشق؟
و خدا نبشت
هست. زمین من وسیع هست. پر بکشید . شما مهاجرید. شما پرنده اید .
و روزنامه ها نبشتند
بحران زنان پرنده ! و در جوامع امروزی زنان- و زنان امروزی- و آخر الازمان است.
و آی کاش همین جمعه آقا بیاید پرندگی را جمع کند. و زنان از آقایی که پرندگی را جمع می کند روی بر تافتند و بر دانه ریزان مفت دل خوش داشتند و بحران پرندگی و بحران پرندگی و بحران پرندگی......
...
افتادن. از بالا افتادن. بی خبر از بالا افتادن. تو ی دامن کسی که نمی دانی کیست. چشم باز می کنی توی بغلش هستی. از سینه اش شیر می آید و تو بی آنکه خبر داشته باشی چرا می مکی و می مکی. تو بزرگ می شوی او کلمه به کلمه از زبان خودش در دهانت می ریزد . یاد می گیری که این آب است نه ماء و نه واتر. و زبانش می شود زبان مادری ات. او و شوهرش به تو می گویند چه چیز خوب است چه چیز بد است. آنها مغز تو را مانند یک سی دی خالی در رایتر می گذارند. تو را به روضه امام حسین می برند و یا به مهمانی دنس و درینک و یا هر دو. آنها به تو ژیمناستیک و باله یاد می دهند و یا در ازای حفظ هر آیه از قرآن برایت هدیه ای می خرد...
بی خبر افتادن. بی هوا نهاده شدن در دنیا. لیز خوردن از رحم بی خبری و تاریکی در وانفسای شلوغ و آشوب زده ی دنیا ... جنگ تخاصم ,نا برابری, فقر, ... و گریه نوزاد از ترس و واهمه وانهاده شدن در تاریکی ها و ناشناخته های دنیاست.
رها شدن در هزار توی تجربه ها. به چیزهای داغ که دست بزنی می سوزی... جیز است و دست زدن به چیزهای جیز مجازات دارد. از لبه های ارتفاع می افتی و افتادن درد دارد. زخم دارد. و زخم می سوزد .
بی هوا افتادن در یک طبقه. کارگر, سرمایه دار, متوسط ؟ طبقه ای که به قول مارکس هرگز نمی توانی تغییرش بدهی.بودن در شهری که انتخاب تو نیست . کشوری که انتخاب تو نبوده است. خانواده و طبقه ای که لاجرم در آن افتادی.
و غدد درون ریز بدنت !!! از همه مهمتر غدد درون ریز تو هستند که در در تمام ارگانهای تو اثر می گذارند. در نحوه ی راه رفتنت. خندیدنت. در تمایلت به دود به ورزش. آنها بر چه اساسی و با میل چه کسی تنظیم شده اند که تو بر اساس نظریه ابو علی سینا صفراوی مزاج باشی یا بلغمی یا دموی یا سودایی؟ پر کاری یا کم کاری هورمونها و غدد تو چقدر در شخصیت تو در تند خویی در احساس رقابت اجتماعی و حتی در چاقی و لاغری تو و.... موثرند؟
و چنگ زدن برای تغییر شرایطتت وقت می برد هزینه می برد عمر می برد. و کاسته شدن از عمر شکستگی در پی دارد. سپید شدن موها . خراب شدن دندانها. شل شدن ماهیچه ها . ضعف حواس.
و خدای من. پروردگار بزرگ و عجیب . حضرت مجهول . در زنجیره ی بی هوا افتادن ما در متن شرایط پایانی نیست . و ما چقدر چقدر چقدر تحت شرایطیم. اصلا ما همین دو نقطه زیر کلمه شرایط هستیم...
و خدای من زیر این شرایط در این شبکه پیچیده سهم من چیست؟ من چه کنم که مرا و تو را خوش بیاید ؟ دستهایم را بگیر. دستهای کوچک وانهاده ام را بگیر.
اهدنا الصراط المستقیم.
...نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست
نباید هیچ میگفتم، نباید هیچ می پرسید
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست مدت هاست
دکتر فاضل نظری
...گفتند تو یکی از کوچه باغهای شهریار باغی است 6-5 هزار متر پر از درختهای پر شکوفه گیلاس و زرد آلو و سیب و انار و گوجه درختی و... گفتند مال خدا بیامرز مشتی رمضونه. گفتند اگه آشنایی بدین خانومش زینب خانوم درو براتون باز می کنه...
رفتیم. کوچه باغهاش مدهوشمون کرد. از دیوارها و پرچین ها و چپر ها درخت و شکوفه و عطر زده بود بیرون.
زینب خانوم دربون بهشت بود انگاری. یه خانومی در لیمویی رنگ بزرگی رو باز کرد به سمت بهشت ما.
بهشت خودمون.
بهار مست شده بودیم. خدا انگاری دعوتمون کرده بود به یه بطر باده ی هزاران هزار ساله ی بهاری... افشره ی بهار. محصول ناب کارخانه خداوندی.
یا حضرت لطیف... صورتگر چین که مخلوق خودته... صورتگری بهتر از تو کجا یافت شود که اینچنین ترکیب نیکو بیاراید؟
ای خالق عظیم حیرت جنون. یا هست یا عظیم الهست...
ای هست وسیع ای هست بزرگ ای لاجرم زیبا ای مطلق...
همسری کباب باد زد. من گه گداری تو چادر دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو صورت نی نی و فتبارک الله احسن الخالقین خوندم نی نی ام خوشگل بشه مثل بهار... مثل شکوفه ها و لطیف بشه مثل حضرت هست .حضرت زیبا.
خدا بیامرزدت مشتی رمضون. ما که ندیدیمت . آثار سلیقت تو باغ مشهود بود. اونجا که یه جای مخصوص برای هیزم های ریز و درشت در نظر گرفته شده بود.
اونجا که دور تا دور باغ از شاخه های نازک ردیف و یک اندازه حصار درست کرده بودی... اونجا که بوته های گل یاس و شکوفه ها یادگار نگاه و لبخند تو رو داشتند.
ما هم لنگه ی باغ شما رو خواستیم. شما که اونوری خطوطت زودتر کانکت میشه از حضرت خالق و بارئ بخواه به ما هم یکی لنگه همون بهشت رو بده. یادت نره مشتی؟
هفته ای یک روز از جهنم روزمرگی در رفتن هم خود غنیمت بزرگی است.
حیفم اومد ننویسم .
...
نوروز اتفاق قشنگیه. یکی از معدود رسوم اصیل ایرانی که به زیبایی و قوت خودش باقی مونده . این که مردم تغییر اعداد تقویم رو به تمام ابعاد زندگشیون تعمیم می دن دوست دارم .
این هیاهو برای نو شدن رو دوست دارم. تمیز کردن تمام گرد و غبارهای خونه. برق زدن فرشها و کفپوشها مبلها و کاشی ها و لوسترها...
هفت سین و بوی منحصر به فردی که همه خونه های ایرانی روز اول نوروز می گیره رو دوست دارم.
خیلی دوست دارم.
بچه هایی که لباس نو می پوشند و موقع عیدی گرفتن چشماشون برق می زنه رو دوست دارم.
برای همه همراهان خوب نرده ها دوستهای همیشگی و عزیزم آرزو دارم سال نو سرشار از تحقق آرزوهای قشنگشون باشه.
برای فاطمه خوب/ ف عزیزم/ میم دال مهربون/ مرضیه جونم/ نسیبه خانمی/ مجید آقای گوله نمک و معرفت/ امیر قاضی پور گل/ ن ب عزیز دلم/ رویا جونم / هستی خانومی مهربونم/ علی و اسد و سعید سه ضلع یه مثلث به یاد موندنی/آدمایی که با چراغ خاموش و بدون کامت نرده ها رو می خونن/ برای همه و همه شما دوستها و همراهان همیشگی نرده ها یه سبد گل و یه عالمه شادباش دارم.
من که امسال قراره با برنامه ریزی و ارزیابی پیش برم . هر روز یک بسته عطیه الهی است. یک فرصت تکرار نشدنی.... برای شما هم آرزوی زندگی ارزیابی شده دارم.
زندگی بدون ارزیابی ارزش زیستن ندارد - سقراط
...
1.
ما فقط ادامه می دیم. علی رغم درد ادامه می دیم..علی رغم بغض و علی رغم چیزی که خود زندگی میگه ادامه می دیم.
مثل یه دسته آدم که غل و زنجیر به پاهاشونه . زخمی اند و زخماشون چرک کرده و راه سترگ و ناهمواره و دراز ... دراز و بی مقصد.
فقط ادامه می دیم.
سکوت و صدای چرخ چرخ زنجیرها و گاهی ناله ای از سر سوز یه زخم ... که شاید فراتر از عادت سوزش زخمهای معمول بوده از کسی بلند میشه برمی گردیم نگاهش می کنیم و بعد دوباره ادامه می دیم...
مثل دستهای کرخت و قرمز اون پسر بچه مظلوم که داشت جوراب می فروخت تو باد وحشی و سرد و سرمای تن سوز چند شب اخیر ما نگاهش کردیم و ادامه دادیم.
مثل اون جوونی که یک تکه اسنک دستش بود و جوون دیگه ای با لگد پرتش کرد روی زمین ترمینال و اون می گفت به خدا گرسنه بودم به خدا گرسنه بودم .... ما نگاهش کردیم و ادامه دادیم.
مثل سارا که خودکشی کرد . اردیبهشت 85. ما رفتیم بهشت زهرا صورتشو باز کردیم جیغ کشیدیم و گریه کردیم نگاهش کردیم و ... ادامه دادیم..
مثل ندا که نگاهمون کرد نگاهش کردیم و ادامه دادیم.
مثل اون مرد که چهره اش از درد تو هم رفته بود و اومد داروخانه و قیمت یک دارو رو پرسید و با شرم از در داروخانه خارج شد ...
مثل خیلی چیزهای دیگه که زخمهاش کهنه نمیشه خوب هم نمیشه و ما ادامه می دیم.
فقط اون پسر بچه مظلوم و اون مرد و اون جوون و... اینها نیست . خودمون هم در حال فرت و فرت سیلی خوردن و سرخوردگی هستیم. در حال مرگیدن. زوال تدریجی و مشاهده مرگ رویاهامون.
مثل پا گذاشتن روی تمام علائقمون تمام چیزهایی که به عشقشون زنده ایم و فرصت پرداختن بهشون نیست. مثل مطالعه و کتابخونه ای که فرصت گردگیری اش هم نیست مثل پیانو که یه زمانی داشتنتش رویا بود و حالا داره خاک می خوره و هر روز صبح نگاهش می کنم و ... ادامه می دیم.
گاهی فکر می کنم آوردن روح یه موجود معصوم و صاحب یه قلب پاک از پیش حضرت خدا و از عالم نور و معنا به این جهان ظالم و بی رحم کار درستیه؟
2.
همین الان دوباره پناه بردم به آب. طبق سنت همه سالهای زندگیم . مطمئن هستم یه ارتباطی بین حضرت خالق حضرت هست و آب باید باشه. یه ارتباط متقن. محکم تر از ارتباطش با همه هستی.
آب تنها چیزیه که توی انبوه تکرارها و روز مرگی ها تکراری نمیشه. همیشه آرومم کرده همیشه بعد از پناه بردن به آب یکی دیگه بودم. یادمه بعد از مراسم خاک سپاری سارا و بابک هم پناه برده بودم به آب. گریه کردم تو بغل آب . انگار که مادرم باشه آب انگار که خواهرم باشه آب. . خواهری که هرگز نداشتم. هق هق گریه کردم و سرفه ام گرفت و خانوم نجات غریق ترسید نفهمید گریه به سرفه ام انداخته... پرید اومد پیشم و گفت تو که هنوز شنا کامل بلد نیستی چرا اونطوری شیرجه می زنی تو عمیق ؟ اونم بغلش کردم. و توی آب دوست شدیم. هنوزم دوستیم.
داشتم فکرهای تلخ می کردم. تلخ تلخ. اونقدر که دهنم تلخ شد. داشتم با بچه ام صحبت می کردم . موجودی که هیچی ازش نمی دونم . فقط گاه گاهی یه تکونی می خوره که یعنی یکی اینجا درون تو زنده است. داره رشد می کنه. و قلبش عین ساعت می زنه.
داشتم بهش می گفتم قراره پا توی چه جهانی بگذاره. داشتم بهش می گفتم چه سیلی ها قراره از قوانین نانوشته زندگی بخوره. از معیشت از ارتباطهای عاطفی اش از سوالهای بی پایانی که هرگز جوابشو پیدا نمی کنه.
داشتم بهش می گفتم تا یه جایی می تونم مواظبش باشم و داشتم بهش می گفتم چقدر و چقدر و چقدر نگرانشم.
3.
صدای گنجشک ها
و یه تیکه کوچولو بهار
پشت پنجره اداره
همینشم شکرت خدا
...
شعر تازه ام را با عنوان" تخریب چی ها " در شماره اسفند ماه نشریه لیلا صادقی بخوانید و اگر دوست داشتید نظر مثبت خود را ارائه فرمائید.
تخریب چی ها آمده اند مین های تو را از من بیرون ببرند
به سردارهای با شکوه خودت
بگو
بر سر دار داد بزنند
این مین ها درونی منند/ با منند/ خود منند
بگو در تنم سربازی است یادگار برهنگی ات در نبردی که در من تمام نشده / نمی شود
و آتشش را
دیرهزار سال با سیلی روشن نگاه داشته ام
بگو
هر ساله یادبود سربازان متجاوزت را تنم جشن می گیرد
من در شب های نبرد گلوله به گلوله با سربازهای تو
مست کرد ه ام
و بین سربازان ما همیشه مستی بوده
راستی بوده
و دهان من انبار مهمات و
و در لبان تو باروت و
و جنگ با جیم و نان و بنگ
به نقطه های فرسایشی رسید
سایشی رسید و
و سربازهای تو از خطوط مقدم
روی چشمهای من
شهید می بردند
حالا مفقود مرا ردیف کن روبروی دیوار هایی که دورمان کشیده اند
و با سربازهای سر باز زده از تن به تنم / وطنم
باران تیر ببار
زیر باران / زیر تیر باران /عاشق سربازهایت شده/ می شوم چرا که وقتی می کشند گریه می کنند
ببار
تیر ببار
آتش این جنگ را بر سنگ های سنگرم
ببار
بگذار سنگهای مذاب سنگرم شهاب شوند
و به افتخار سردارهای پای دار
تا دو کهکشان آنسوی تر
سنگ بپاشند
با عرض معذرت از آقای همسری و تمام همسری های خوب و تک دنیا /
برق چشمها
یه خانم همکاری داریم اتاق بغلی مون. سالها تو یه طبقه و واحد پرتی از ساختمون عریض و طویل اداره بود و به تازگی اومده اتاق بغلی ما. به همین دلیل تو این چند سال من فقط اسمشو تو فهرست همکارها و تو اتوماسیون اداری دیده بودم. حدودا 45 یا 48 ساله , نه به پنجاه نمی رسه. همیشه صدای بشکن و بالا اندازش به راهه. یه دفعه می زنه زیر آواز. دلکش و عهدیه و مرضیه و... از هیچ احد الناسی هم نمی ترسه انصافا هم خوب می خونه و صداش همه رو لحظاتی به کما می بره و تا حالا ندیدم کسی پشت رفتارهای غیر سازمانی اش مثل بلند بلند خندیدنش و سیگار کشیدنهای گه گدارش کنار پنجره اتاق حرفی زده باشه .
با وجود رفتار صمیمی و بی تکلفش هیچکس از زندگی شخصیش خبر چندانی نداره.
اولین بار که دیدمش از برق چشمهاش فهمیدم هرگز ازدواج نکرده. باور کنید فقط همین. برق چشمهاش. عصر بود اداره نیمه خالی بود پاهاشو انداخته بود رو هم داشت سیگار می کشید رفتم پیشش وقتی بهش گفتم از برق چشمات معلومه هرگز ازدواج نکردی شلیک خنده اش تو اداره پیچید و گفت آره راست میگی هرگز ازدواج نکردم.
و پرسید خیلی جالبه چطور از برق چشمای آدما اینو تشخیص می دی؟ گفتم خیلی ساده است هرزنی ازدواج می کنه برق چشمهاش می ره. خانومای مجرد حتی اگه 70 ساله هم باشن برق امیدو وشور عشق تو چشماشون هست.
حتی اگر مطلقه و مجرد هم باشی همچین برقی که تو چشمای هرگز ازدواج نکرده ها هست تو چشمای تو نیست.
گفتم که ازدواج پایانه ایمان و اعتقاد به عشقه و تمام ایده آلیسم ذهنی آدم رو به یه واقعیت کدر و خاکستری تبدیل می کنه.
بعدها روش منو بارها راست آزمایی کرد .
دوستاش که می اومدن اداره بهش سر بزنن منو صدا می کرد و می پرسید این چطور؟
منم می گفتم که مطلقه است یا هرگز ازدواج نکرده یا اینکه چند ساله ازدواج کرده.
خب واقعا هم درست می گفتم.
یه خانوم عکاس مجردی هم داشتیم تو واحد خبرمون. چند وقت پیش وقتی تو یه مراسمی داشت عکس می گرفت به چشماش دقیق شدم فهمیدم ازدواج کرده.
موضوع رو بهش گفتم و همین موضوع موجب آنچنان صمیمیتی بین ما شده که شبها زنگ می زنه و دو ساعت از وضعیت نا امیدی و غم وافرش بعد از عقد با نامزدش تعریف می کنه.
یه جورایی راست میگه.
ازدواج مثل سقوط یکباره با نوک دماغ تو صخره های سنگی و سیاه واقعیته.
روبرو شدن با واقعیت یک مرد.
با مزاج تنوع طلبش. با خود محوری اش.
خشونت علیه زنها فقط کتک زدن و کبود کردن زیر چشمهاشون نیست. وقتی با همسرت تو خیابون راه میری و چشمش همه اش روی زنهای دیگه است انگار داری به شدت کتک می خوری.
وقتی اس ام اس فدات بشم و دوستت دارم همسرت به یه زن ناشناس رو اتفاقی می بینی آیا از کبود شدن زیر چشم بد تر نیست دردناک تر نیست ؟
وقتی بعد از چند ماه بی توجهی همسرت خیلی راحت تو چشمات نگاه می کنه و میگه من به یکی دیگه علاقمند شدم – یکی دیگه- یکی دیگه- ... اونم با یادآوری مشاهده اجرای منحصر به فرد نمایش عاشقانه اش در اوایل آشنایی...
نمی دونم.
بارها با چشم اشکبار از خلقت عجیب مردها از خداوند سوال کردم. بارها با شنیدن غمنامه هم نوعهام بغض کردم و تو خودم شکستم. بارها به ساختار ماهوی این موجودات خود محور تنوع طلب که خیانت رو وفاداری به خودشون می دونن عمیقا فکر کردم.
به چیزی نرسیدم. فقط یه چیزی مثل کفر مثل شرک مثل علامت سوال سیاهی روی صفحه سفید و بکر ایمانم نشسته.
چند وقت پیش به آیه .....هل تری من فطور؟ رسیدم. خدا تو قرآن پرسیده بود چشم بگردونید ببینید نقصانی توخلقت من می بینید ؟
چیزی تو دلم لرزید.
می بینم؟ می بینیم؟ نمی بینیم؟ نقصان نیست؟ عیبی نداره؟ بی خیال شیم؟ چیز مهمی نیست؟ مردن دیگه ؟ نرهای ناطق !
ما هم ماده های ناطق بشیم ؟ به خودمون وفاداری کنیم؟ به پیشنهاد پسرهای مجرد در کف مانده ی اداره مون فکر کنیم؟ نکنیم؟ اگه همسری ها بی تفاوت شدن دلمونو به نگاههای هرزه تو تاکسی تو مترو تو خیابون تو اداره تو دانشگاه تو نت تو .... خوش کنیم ؟
نکنیم؟
بی خیال شیم؟
کلا بی خیال شیم؟
سیگار بکشیم ؟ عهدیه ؟ دلکش؟ مرضیه؟
اصلا چرا این پست رو نوشتم؟
به خاطر بهاره. که حالا اس ام اس های عاشقانه و شور انگیز قدیمی سیو شده همسرشو می خونه و با گریه می خنده.
شما ندیدید .
خیلی تلخه با گریه خندیدن.
وقتی با گریه به چیزهایی که یه زمانی باورشون کردی می خندی برق چشمات نمی ره؟
بهاره ؟! هل تری من فطور ؟ نری ؟ لا نری؟
...
شرحی نوشت بر گوشه ای از دیوار شلوغ و چرک این جهان .
مثل مسافری که در بهت آمده و در حیرت دارد می رود. مثل کسی که ندانست چگونه آمد چگونه شور بچگی را به عجولی جوانی سپرد و چگونه امید و نشاط جوانی را به رخوت پیری داد.
و حالا روبروی دری سنگی و سیاه ایستاده دارد تحشیه می نویسد بر دیوار جهان که برود. برای همیشه برود و کاش دنیای دیگری نباشد و کاش قضاوتی و ای کاش قضاوتی و صد کاش که قضاوتی در میان نباشد.
که عدالت و قضاوت را بی شالوده ترین هست جهان یافت .
که قاضیان را با کلاه بوقی اشان دلقک های محکمه های مصنوع بشر دانست و بشر کی خالق بوده که محکمه خلق کند به ظرافت و پیچیدگی خلقت عظیم خودش که مثل پیاز لایه لایه است و لایه لایه است و هر لایه ای خود لایه لایه است.
روبروی جهان ایستاده بود. جهان را چونان نقلی کم شیرین و کهنه دانست با هزاران هزار مورچه گان در حوالی اش که از روی هم بالا می روند و از روی هم می گذرند و گاه گاهی مورچگانی سقوط می کنند به ورطه ی نمی دانم چیست.
چرا که هنوز روبروی این در ایستاده ام و هنوز به آنسوی این در نرفته ام.
کاش بودنی اگر هست آنسوی در اینهمه شلوغ نباشد کثیف نباشد کهنه نباشد و کاش قضاوتی در میان .. نه نباشد .
که عدالت و قضاوت را بی شالوده ترین هست جهان یافت .
بهمن سرد 1386 /با کمی تاثیر از فضای شعر در آستانه /شاملو
...

