۱۳٩٠/۱٠/٢٩
کادوی خدا

 

1.

قرار بود اون شب به مناسبت تولدم یه مهمونی کوچولو دور همی با اعضای خانواده و بعضی دوستهای مهربونم داشته باشیم.

رفته بودم خرید. داشتم برگهای سبز و تازه کاهو رو جدا می کردم که حس کردم یه چیزی از سر تا پام فرو ریخت و منو وادار به نشستن وسط خیابون کرد.

جلوی چشمهام سفید شد و لرز تمام بدنمو گرفت... فقط تونستم تلفن همسری رو با گوشیم بگیرم و...

دکتر نوشت آزمایش فوری.

 

2.

روز تولدم روی تمام هدایای خوشگل و وسوسه انگیز اعضای خانوادم و دوستای گلم یه کادوی کاغذی حیرت انگیز هم از طرف خدا بود.

 یه برگ جواب آزمایش مثبت بارداری .

کادوی خدا . سورپرایز واقعی بود چون هر روز دیگه ای غیر از روز تولدم می تونست اتفاق بیفته مگه نه؟

تا چند وقت بعدش موضوع رو از همه پنهون کردم و شکل علامت تعجب بودم . دقیقا اینطوری  -   !  -

بنابراین دوستهایی که موضوع ازشون پنهون شده گله نکنند. که موضوع برای خودم هم همچین واضح نبود.

 

3.

این روزها گاهی به لق لق زدن بی ارادی گردنش تو بغلم فکر می کنم.

به شره کردن آب دهن زلالش.

 به موهای نرم و کرک مانند و نامرتبش.

 به بوی گردنش بعد از خوردن شیر.

به خندیدنش تو خواب. به حرکات لبها و دهنش توی خواب که انگار داره شیر می خوره.

به فرو کردن دستهاش تا مچ توی حلقش.

به دست و پا زدنهای بی هدفش. به فرورفتگی احتمالی لپهاش وقتی می خنده.

این روزها اگه حالت تهوع و تنگی نفس و خیلی ببخشید یبوست امونم بده به این چیزهای دل غیژه آورش فکر می کنم و دلم ناغافل غنچ می ره...

4.

این روزها ... این روزها ... این روزها...

در حال زیستن یه تجریه متفاوت هستم. تجربه بوهای متفاوت . مزه های متفاوت. حتی صداها. حتی بعضی صداها برام متفاوت شدند.

این روزها صبح به صبح به نی نی سایت سر می زنم .

-  در این هفته حفره های گوش جنین شکل می گیرد و جنین می تواند صداها را تشخیص دهد-

- در این هفته دستها و پاهای جنین شکل می گیرد رشد دستها بیشتر از پاهاست.

این روزها برای جنین شجر هم ببخشید  استاد شجریان هم پخش می کنم.

 این روزها هر کاری می کنم هر چیزی  گوش می دم هر چیزی می خونم و هر چیزی می خورم  سیب سرخ و به و آجیل چهار مغز و ماست و شیر فراوان و مولتی ویتامین و....

 هیچ کدوم برای خودم نیست... باور نکردنیه اما واقعا اینطوریه.

واقعا برای خودم نیستم و این حس فکر می کنم حس مادر بودنه. حس مراقب بودن. نگران بودن. برای یکی دیگه بودن.

برای یه موجود 5 سانتیمتری با ضربان قلب منظم که داره شکل می گیره داره رشد می کنه یا من یصور فی الارحام...

بگذریم. حیفم اومد تو نرده هام چیزی ننویسم. شاید یه روز این موجود 5 سانتیمتری 180 سانتیمترش شد و نشست نوشته های مادر دیونه شو خوند. کسی چه می دونه؟

اسمش هم فعلا New Folder  گذاشتیم تا بعدا یه اسم خوشگل با پیشنهاد شما براش بگذاریم.

...
۱۳٩٠/۱٠/۱٤
قسم های حضرت هست

داشتم به صفات متعدد خداوند - حضرت هست  فکر می کردم و اینکه آیا ممکنه خداوند بین این هزاران صفت شاعر هم باشه؟ دلیلش  قسم های زیبا و شاعرانه خداوند در قرآن بود.

- قسم به اسبان دونده که نفس نفس می زنند.

- قسم به جرقه ای که از برخورد سم اسبان دونده به زمین بوجود می آید.

- قسم به خورشید درخشنده

- قسم به زمان

- قسم به قلم

- قسم به مواقع نجوم

- قسم به انجیر قسم به زیتون

چرا نمی تونه باشه؟ وقتی معجزه اش از جنس کلمه است و ناز شصتش از جنس بلاغت و کلمه است چرا شاعری یکی از صفتهای خداوند نباشه؟

مگه مردم  معاصر پیامبر وقتی قرآن رو می شنیدند نمی گفتند طرف شاعره !

استاد نظامی گنجوی خیلی زیرکانه به یک نحوی از انحا’  شاعران رو در صف کبریا پیش از اسم انبیا نام می بره

پیش و پسی بست صف  کبریا            پس شعرا آمد و پیش انبیا

یه قسم لطیف دیگه هم پیدا کردم فکر کنم مال مرحوم سهراب باشه:

 

نه تو مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 

2.

دکترها مردم اون شهر رو به دوسته تقسیم کرده بودند اونها که می تونستند راحت برینند و اونها که نمی تونستند.

مارکز

عشق سالهای وبا

 

خیلی وقتها تا یه اتفاق حادی برامون نیفته متوجه نمیشیم از چه نعماتی برخوردار بودیم

 

 

3.

 

پرت.... پرت... پرت ...

 

اگه گفتین این صدای چیه؟

1-  صدای پکیج شوفاژ و آب گرم کن

2-  صدای چکه کردن شیر سماور

3- صدای قلب یک جنین

4- صدای باد وقتی  می خواد  یک فتیله روشن رو عمدا خاموش کنه

...
۱۳٩٠/٩/٢۱
 

 

1.

آدمها تو این دنیا دو دسته اند:

 یه دسته اونایی که تفنگ دستشونه

و یه دسته اونایی که مجبورن زمین رو شخم بزنن

خوب بد زشت 1967

 

این دیالوگ فیلم خوب بد زشت همیشه همیشه همیشه و همه جا در نقطه نقطه تهران ایران و جهان تو ذهنمه و هی داره تکرار میشه هی تکرار میشه...

 

2.

  • خاموش کن موبایل خودت را سفر برو
    تا دور و دور بیشتر و بیشتر برو
    آنقدر هیچ آنتن پیدا نباشد و
    تو باشی و صدای نفسهای تند تو!
    در هیچ چیز خیره نشو فکر کن که هیچ
    ... موقع نبوده ای نگران...اندکی بپیچ
    یک کلبه در مقابل تو! خالی است ، نه!؟
    یک صندلی و بطری و ... هوم! عالی است، نه!؟
    دیگر خبر نمی رسد از هیچ کس به تو
    دیگر خبر نمی رسد از تو به هیچ کس...

    آرامشی بزرگ ، نفس
    می کشی عمیق
    ذهنت خلاص میشود از غربت قفس...
    نه روزنامه نه تلوزیون مزاحمند
    با صندلی و بطری و آواز هی بخند
    یا گریه کن بلند بلند از ته دلت
    بنشین خلاص در وسط حال خوشگلت...

 

این شعر رو دوست خوبم و  استاد دوست داشتنی دوران نوجوانی ام (و ایضا جوانی ام) آقای غلامرضا سلیمانی سروده.

همیشه زبان منحصر به فردش رو دوست داشتم و مضامین امروزی دلچسبی که صادقانه از جان بر آمده و لاجرم بر جان می نشینه...

براش نوشتم مگه میشه کسی تو تهران امروز باشه و این شرایط رو از صمیم قلبش نخواد...

 

3.

شنبه تولدم بود و فقط تولدم نبود. شاید بعدها نوشتم که چه تولدی در  روز تولدم صورت گرفت...

فعلا شکل علامت تعجبم... خوب شدم شاید نوشتم راجع بهش.

...
۱۳٩٠/٩/٧
الهی شکر برگشتم

 

الهی شکر برگشتم. صحیح و سالم.  اون خانم قزاقی یعنی تاتیانا  رو هم دیدم. همانطور بود که فکر می کردم شاد و شنگول لپهای بالا قیافه خندون برق تو چشمها و لباسهای حریر باگلهای ریز شیک و شاد.

 وضعیت امنیت و تدابیر امنیتی اونقدر شدید و تابلو بود که قلب آدم از تپش می ایستاد.

یک گردان سرباز از جلوی ماشین حامل ما و یک گردان از عقب. همه تفنگ به دست. و حامل دستگاههای حساس برای سنجش وجود بمب و مین.

 صدای آژیر ماشینهای پلیس و فضای شهر و خیابان ...

همه اینها همه اینها باعث شد من دیگه اینهمه از تهران خسته نباشم. یادمه چندپست قبل نوشته بودم /کجا بروم این شهر را خالی کنم/

اما حالا شهرم رو خیلی دوست دارم. با همه ناامنی های روحی و شرایط خاص اجتماعی و سیاسی که داره واقعا قابل مقایسه با کراچی نیست.

حالا با لذت و احترام تو خیابونهای تهران راه میرم. در و دیوار و درختها و سنگفرشها رو دوست دارم.

شاید به قول نسیبه عزیز لازم بود که می رفتم. و باید می رفتم و می دیدم.

راستی عکس بادیگاردهامو تو فیس بوک گذاشتم.

...
۱۳٩٠/۸/٢٦
حلالم کنید.

 

به حق جاهای نرفته دارم می رم  کراچی . پاکستان. به بچه ها گفتم حلالم کنند. اگر هزار تکه شدیم به هزار تکه گی دنیا و زندگی و جهان جهانی شده ببخشند.

یاد پدربزرگ خدابیامرزم افتادم سال 2007 وقتی بی نظیر بوتو کشته شد ما با هم مسافرت بودیم. تو راه اصفهان بودیم. پدربزرگم یه رادیو قدیمی داشت قطع جیبی بود اما نه جیبهای معمولی. جیب شرک مثلا اگه جیب داشت. یه آنتن دراز داشت رادیوش. هرگز این رادیو رو توی خونه نمی گذاشت توی  هرسفر همراهش بود . اعتمادی هم به رادیوی ماشین و رادیویهای متفرقه نداشت.

توی ماشین رادیو رو چسبونده بود به گوشش و  آنتن درازو از پنجره داده بود بیرون. چشمهاشو جمع کرده بود و با دقت اخبار دنیا رو دنبال می کرد.

بعدش یک دفعه گفت : بابا جو  بابا جو " الهام بوتو" رو کشتن !

ما گفتیم الهام بوتو؟ گفت بی نظیر باباجو بی نظیر الهام بوتو !

و بعدش بارها همین اشتباه رو تکرار کرد. همش اشتباهی می گفت الهام بوتو.

خدا بخیر کنه.

البته ترسی ندارم.  دیشب داشتم با یکی از خانمهایی که مثل من تو کنفرانس شرکت می کنه چت می کردم.

یه خانم 62 ساله قزاقی.

هی از هتل می پرسید از امنیت کراچی از نحوه  رفتن به هتل از فرودگاه.

خسته بودم ساعت 7 شب بود اداره بودم. گفتم می دونی چیه من از مرگ نمی ترسم

اصلا استقبال می کنم ازش.

گفت نه  این چه حرفیه زندگی و لایف ارزشمندترین چیزیه که به ما آدما داده شده و از این حرفها.

گفتم بله برای شما ارزشمنده. قدرشو بدونید. من الان اداره ام. چشمهام داره در میاد. می رم خونه فقط می خوابم حتی نور یک لامپ کم مصرف هم چشمهامو اذیت می کنه.

و این چند ماهه روال زندگی منه. گفت ازدواج کردی؟

گفتم آره .

گفت بچه داری

گفتم نه

گفت چرا بچه دار نمیشی بهش فکر کن.

گفتم باورت میشه وقت بچه دار شدن ندارم؟

گفتم باورت میشه دلم تنگ شده با همسرم حرف بزنم؟ فقط حرف بزنم؟

پرسید چند سالته . تعجب کرد.گفت تا الان فکر می کردم دارم با یکی بزرگتر از خودم حرف میزدم گفت من 62 سالمه... خیلی از تو شارژ ترم.. گفت بیا اینجا یکم زندگی کردن بهت یاد بدم...

قرار گذاشتم برای فوریه. اوایل فوریه 2012.

اگر واقعا ازش یه چیزهایی یاد بگیرم طبق چرت و پرتهای نوسترداموس فقط تا دسامبر 2012 وقت دارم برای زندگی کردن

میشه یه چیز حدودای 10 ماه

اگر واقعا یاد بگیرم و واقعا زندگی کنم 10 ماه هم بدک نیست برای یه زندگی واقعی.

نه؟

البته فعلا دارم میرم کراچی.

حلالم کنید.

...
۱۳٩٠/۸/۱٤
نقطه های قاف..

 

- ببخشید خانم می تونم بپرسم دنبال چی می گردید؟

-بله می تونید.

- ممم خب پرسیدم دیگه  - دنبال چی می گردید؟

- دنبال نقطه های این .

اینجا خط صافی که مثل یه تیکه نخ تو دستم ولو شده بود نشونش دادم.

- نقطه؟

این چی هست که نقطه داشته باشه؟

کلمه است.

- چند حرفیه؟

نمی دونم.

- میشه ببینمش؟

بله حتما

اینجا اون خط صاف که مثل یه تیکه نخ روی دستم ولو شده بود رو گذاشتم کف دستش

- اوووففف... ووووییی... برش دار برش دار... سوختم... واااییی

اینجا برش داشتم.

-این چی بود دیگه ؟ چرا دست تو رو  نمی سوزونه ؟

نمی دونم.

- اوومممم باید یه کلمه سه حرفی باشه . با این حرارتی که داره. باید عشق باشه.  حالا نقطه هاشم گیر بیاری چطور می خوای کرشمه ع و اون دایره قافشو در بیاری ؟

......

کرشمه ع رو در آوردم براش.

تو پیاده رو دراز خیابونایی مثل ولیعصر . توی  کافی شاپ. رستوران. رودخونه. خونه.

یک سالی هم هر دو تو دایره قافش بودیم. سرگردون. حیرون. پر پر.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون هنوز نقطه هاشو پیدا نکردیم.

 اون گفت شاید به جای نقطه سه تا نکته داره؟ یا سه تا سوراخ ؟ یا سه تا دایره سیاه؟

......

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون  دیروز خداحافظی کردیم از هم. خسته شدیم از گشتن.  گشتن دنبال چیزایی که نه می دونیم نقطه است نه می دونیم نکته است چه می دونم دایره است بعضی ها هم که اخیرا میگن چاله است.

موقعی که با هم دست دادیم برای خداحافظی دستش سوخت.  اومدم بگم حالا فهمیدی چرا اون روز دست من نسوخت ؟

اما نگفتم. به رفتنش نگاه کردم.

 دور شد

دور

دور

.

از دور  یه نقطه بود. هزار تا نکته داشت. به جاش  هم یه چاله مونده بود. 

رفتم تو چاله نگاه کردم.  همین که سه تا نقطه چاله رو برداشتم چاله پر شد. حاله ای از نور دورم رو گرفت.

من بودم و سه تا نقطه تو دستم که می درخشید.

هر چی داد زدم برگرد !  برگرد! نقطه ها اینجان ... تو دستای من.

بر نگشت.

نگاه کردم دیدم خطه دوباره صاف شده. یه نخ ولو روی دستم.

یکی دیگه اومد پرسید

- خانم دنبال چی می گردید؟

معلومه دیگه هم این خط صاف رو دارم هم نقطه هاشو دنبال یه چیزی ام که باهاش کرشمه ع رو در بیارم.

- بزار ببینم ؟ آآآ .. اوممم. نه نمیشه . دیگه نمیشه.

 ووااا... چرا نمیشه؟  آخه چرا؟

- بزار راحت بهت بگم الان دیگه برق چشمات رفته. لپات آوریزون شده. هزار تا چین و چروک تو صورتته. یه نگاهی بکن.

صدات هم که خط خطی شده. چاق هم که شدی. پای راه رفتن تو خیابونای دراز هم که نداری. عین پنگوئن راه می ری. سن خر سیف الله رم که داری...

بده بده  به من  اون نقطه هاتو. بریزشون اینجا.

- ریختم کف دستش.

و دور شدم. دور. دور.

هر چی هم گفت برگرد.

برنگشتم.

برنمی گردم.

از خدا که پنهون نیست. از شما چه ....

...
۱۳٩٠/٧/٢٤
لایف

.

دلم دریا به دریا از تماشای تو می گیرد 

دلم دریاست امّا از تماشای تو می گیرد

استاد فاضل نظری

جدا میشه کارهای استاد فاضل نظری رو خوند و از حظ و سکر سر تکون نداد اینطوری اینطوری....

2.

دیشب بار سفر بستم. با حوصله. با عشق.  یه چمدون پر از چیزهایی که دلم می خواد برای یه سفر تنهایی دیگه.

الهی قربونت برم که اینهمه تحمل می کنی که هیچی نمیگی که همراه منی بهترین همسر دنیا بهترین من. همه چیز من تو این دنیای شلوغ شش میلیارد و اندی نفری.

3..

چقدر خوبه آدم اون ساعتی که دلش می خواد بیدار بشه. اون صبحانه ای که دلش می خواد رو بخوره. نوشیدنی نوشیدنی نوشیدنی...

دریا ساحل آفتاب

مردمی که نرم حرکت می کنند. آروم راه می رن. لبخند می زنن. خیابونهای پر از بار پر از گل فروشی پر از سنگفرشهای مهربون

آدمایی که برای یه فنجون کوچولو که تا نصفه و فقط یه جرعه توش قهوه است سه ساعت می نشینند روبروی هم زیر آفتاب ملایم موسیقی ملایم

هی لبشونو قهوه ای می کنن هی مزه مزه و هی آروم و زمزمه وار با لبخند حرف می زنند

چی میگن؟

نه راجع به یارانه ها صحبت می کنند نه راجع به بنزین نه راجع به بیکاری و دنبال پارتی گشتن نه راجع به رئیس جمهور و نه راجع به قیمت یک متر خونه تو خیابون اسکندری جنوبی و خانی آباد نو و شریعتی ملک و خیابون جیحون و

هر چی میگن راجع به غنیمت دونستن زندگیه... لایف !!! لایف که فقط یه دهه شصتی می دونه یعنی چی چون بین 20 تا سی سالگی ازش بی بهره بوده به کلی. به کلی.

خانوما با لباسهای تمیز دامنهای خوشگل چند ساعت وقت صرف خرید دستکش یا جوراب می کنن تمام صبح تا نزدیکای ظهر به مواد خوشمزه داخل غذایی که می خوان طبخ کنن فکر می کنن به گلی که باید روی میز باشه

آقایون روی ایستادنشون راه رفتنشون و سلام کردنشون تمرین می کنن ساعتها و ساعتها..

خدایا من تو زندگی قبلیم تو یه همچین جایی نبودم احتمالن؟

که اینهمه دلتنگ  همچین فضایی میشم؟

...
۱۳٩٠/٧/٤
کفشی و راهی

 

1.

گاهی که اینجا هستم و نیستم درد راه رفتن تمامم را می گیرد. به کجا و چرا و چه وقت مهم نیست. کفشی و راهی. و منی که نگاهم گرچه روبروست اما در میان خودم هستم.

مثلا در درازای ولیعصر هستم اما به خدا قسم که نیستم. به شدت در خودم هستم. درد راه رفتن در خودم را خوب خوب حس می کنم.

 آنجا دهکده ای است می زنم به بیراهه هایش.

بیغوله به بیغوله.

یک تجربه غریبی هست در این راه رفتن. وقتی که می روم انگار که اتفاقا دارم از یک مسیر دیگر دور می شوم و دور شدن و دیر شدن آن مسیر است که درد راه رفتن می دهد.

وقتی می بینم دور شده ام. دیر شده ام. و این مسیر آنی نیست که باید باشد بیشتر به رفتن می زنم. به بیراهه. به بیغوله.

از خودم که بیرون می آیم می بینم پیراهنم خیس از اشک شده است.چشمهایم پف آلود. سر درد و سر درد و سر درد

خدایا

بجهانم بجهانم درجهتم که  در جهت توست.

2.

کجا بروم

این شهر را خالی کنم

کجا بروم 

گره بزنم به نیست

سبک بشوم

و پایم را  از تمام کفشهای زمین بشویم

به آرام گرفتن رام گرفتن

و بندها را یکی یکی

از مسیری که دور می کند

دیر می کند

بگشایم.

 

3.

به مادرم گفتم

دیگه صداش نمی کنم. کاری هم باهاش ندارم. اون هر کاری دلش بخواد می کنه.

گفتم اگر ککش می گزید برای بچه های سومالی می گزید. برای اونایی که تو زلزله بم و سونامی و طوفانهای امریکا مردند ککش می گزید.

لباشو گاز گرفت. گریه اش گرفت. گفت خیلی ها دوست دارن جای تو باشن. و یک سری تعاریف از من و زندگیم که زمینه یه هق هق حدودا 4 ساعته در اتاقی با در قفل شده رو فراهم آورد.

یادآوری هر جمله مادر یک ربع هق هق. 

...
۱۳٩٠/٦/٢٤
هیاکل نور/ محمد آزرم

 

 

کار کارستان محمد آزرم را در سایت ادبی لیلا صادقی بخوانید. به نظرم در این کار محمد آزرم تمام تئوری هایی که در طی این سالهای اخیر از او خوانده یا شنیده ایم را پیاده کرده است.

این هم نظر من که برایش نوشته ام:

آزرم بی آزرم خداوندگارانه دست به تکوین زده است. بلوط که دارد می شود./ بلوط/ همسر لوط/ صلیب/ آن میز است با اسراری که مصلوب "SUBTEXTUALIST" هاست. متنی که حکایت از تاریخ زبان دارد و لا زمان است و لا مکان است./ به دال منتفی تر از انسان در شرایط سوال/ فقط محمد آزرم می تواند با بن مایه های اساطیری زبان فارسی ویتگنشتانانه در عرصه زبان شارلاتان بازی در آورد . متنی که محل وقوع است واقعه ای که تنها در متن روی می دهد. هیاکلی هولوگرافیک شبیه ماهیت جهان هیاکلی که یک هیکل اند. از این لحاظ و این که این بلوط تدریجی با هندسه فراکتالی اش همان هیکل می تواند باشد همان حکایت - پیل اندر خانه تاریک بود- مولانا شده است. محمد آزرم این بار نا پرهیزی کرده و از مرده شور مخاطب را ببرند کلی پائین آمده است و شمعی در کف گرفته است تا زوایا و گوشه های هیکل روشن شود. کاری که آزرم اصلا دوست نداشت در متن انجام بدهد اما متن آزرم آنقدر جان گرفت که اورا مجبور ساخت ملاتی بسازد و لا به لای ساختار بی ساختارش بکشد تا من یکی با این کارش حال کنم.
و جدا به وجد آمده ام. آهای آزرم ! بیا جدا به وجد آمدنم را متنی کن زبانی کن. من هم بلوط/ همسر لوط/ صلیب و میز / من هم زبانی ام. هم زمانی ام.

 

 

...
۱۳٩٠/٦/٢٠
بعشق

1.

 

همه چیز و همه چیز در یک لحظه اتفاق می افته. یک آن. کسری از ثانیه. مثل بازار سهام که میگن باید توش خیلی با حوصله باشی و مثل جمع کردن روغن با سوزن می مونه.

اصلا مثل قورباغه... دیدید یک لحظه و در یک صدم ثانیه زبانش رو در میاره و یه پشه کوچولو رو در هوا می زنه به رگ...

خب در چنین جهانی چطور میشه کنترلش کرد؟

اینو میگم. این که وسط سینه و کمی متمایل به چپه. یک دفعه می کوبه... آی می کوبه... حالا کاش فقط بکوبه...

خون پمپاژ میشه به سرعت برق و باد... داغ میشی گر می گیری حس می کنی الانه که شعله شعله از پوستت بزنه بیرون و رسوا بشی... آبرو حیثیت نمونه برات...

این شرح ماوقع داخلی بود.

حالا شرح ماوقع خارجی.

هیچ خبری نیست. یه خانوم اخمالوی ابرو هشتادو هشتی جدی نشسته دور یه میز گرد دور تا دور معاون وزیر و مشاور وزیر و فضا پر از این کلمات :

- در راستای تحقق اهداف چشم انداز سند 5 ساله .... 10 ساله... 15 ساله..

- در جهت نیل به اهداف تدوین شده در برنامه پنجم توسعه ششم توسعه هشتم توسعه

- به منظور رشد و توسعه بیش از بیش زیر ساختهای ....

- می بایست...

- با اشاره بر لزوم ....

- تاکید می گردد...

- اقدامات لازم

- تصمیمات متخذه

2.

جهانی در دل جهانی دیگر

مرحبا آقای خدا  احسنت آقای خدا چی آفریدی ...

ملغمه مطلق بی قانونی

شلم شوربایی به نام انسان

غیر قابل پیش بینی

ادراک نا شدنی

از درک خود عاجز

آی عشق آی عشق

چهره آبی تو پیدا نیست...

 

2.

ناپی میگه عشق مثل خونه تو رگ هستی

ناپی میگه تا می تونی بعشق... بعشق...

چی بگم ولله.

بی ناموسه.

...