۱۳٩٥/۱۱/٢٦
مجموعه شعر " اذا که رو بشود زیرهای زبانی"

 

مجموعه شعر " اذا که رو بشود زیرهای زبانی"

الهام حیدری

انتشارات سرزمین اهورایی

اذا که رو بشود زیرهای زبانی

...
۱۳٩٥/۱٠/٢٥
 

 

1.

(شمس خجندی مرده بود)

 

خاندان بر شمس خجندی می گریست

شمس خجندی بر خاندان 

 

مقالات شمس

 

2.

روزی که شروع کردم اینجا نوشتن 19 ساله بودم. حالا سی و سه سال دارم. 

به آرشیوم نگاه می کنم. تمام شور و اشتیاقها. دعواها. شادیها. موفقیتها و شکستها...

و فکر می کنم آدمی بعد از سی سالگی دچار حالت ته آب میشه. 

حالت ته آب. حالتیه از سکون و آرامش ته آب. گنگی ته آب. سختی و سردی ته آب.

 

3.

و اینک منم زنی تنها 

در ابتدای فصلی سرد

...
۱۳٩٥/۸/٢٢
آبان 95

 

 

1.

مثل زنی که پیامبرانه کفش از پای کنده باشد و دویده باشد به سمت آتشی که نیست و بیابان سرد باشد و سالها گریسته باشد در بیابان سرد. 

مثل زنی که در تمام عکسهایش چشمهای غمگین داشته باشد گریسته باشد مثل زنی که هفت سال تمرکز نداشته است

 

حالا کفش پوشیده از بیابان بیرون زده. کنار آتشی خودش را گرم می کند. گرم می کند. 

2.

 

خدای بزرگ 

آتشش را پایا و افزون بدار 

که او خسته و زخمی است. 

و هنوز ایمان دارد

 

آمین یا رب العالمین 

 

3. 

آبان یک هزار و سیصد  و نود و پنج 

...
۱۳٩٥/۸/٥
گفت دستت رو به من بده و بیا

 

 

 

گفت دستت را به من بده و بیا . دست توی دستهای نرم و مهربانش گذاشتم. دو ردیف شمشاد منظم و مرتب در دو طرف راهمان بود و بالا همه شاخه ها و گیاهان بهم پیچیده که گلهای نارنجی و سرخ و صورتی  درشتی را به سمت ما آویزان کرده بودند و انگار گل تعارفمان می کردند. گفتم این یعنی بهشت؟ این یعنی من آدم خوبی بوده ام؟ گفت حوصله کن و بیا.

...
۱۳٩٥/٧/٦
دو شعر از الهام حیدری ام

 

 

دو شعر جدید از الهام حیدری  ام را اینجا بخوانید. با مهر 

...
۱۳٩٥/٤/٩
لاک پشت بازی

 

گفت دیروز باهم لک لک بازی کردیم

گفتم چجور بازی هست؟

گفت صبح اون یه چیزی به من گفت  من رفتم تو لک...

شب هم من جوابشو دادم اون رفت تو لک....

 

گفتم  چه بامزه..

ما همش لاک پشت بازی می کنیم.

هر کی تو لاک خودشه

...
۱۳٩٥/٤/۱
اونجور که می خوام

 

سرانجام روزی خواهد رسید که اونجور که دوست داریم زندگی کنیم؟ دیشب یکی از دوستان ادبیات رو تو کافه ای اتفاقی دیدم.  لابلای گپ و گفت کوتاهمون گفتم به دنیا نیومدیم  برای خوش گذرانی و اساسا اصلا قرار نیست بهمون خوش بگذره. 

گفت چراا خانم ! 

منو می بینی ؟ الان تا پاسی از شب با اون جوونها مافیا بازی می کنم ( اسم یک بازی) 

بعدش میرم خونه یک فیلم اکشن تماشا می کنم و تا لنگ ظهر می خوابم.

معیشتم هم از نویسندگی می گذره. خوبم پول می گیرم.  اصلا قبل نوشتن بهم حق التالیفمو می دن...

 

با خودم فکر کردم چه خوب...

پس منطبق با خواسته هات زندگی کردن زیاد سخت نباید باشه. 

...
۱۳٩٥/٢/۱٥
انتشار رمان اتاق ابدی. نشر البرز

 

 

 

...
۱۳٩٥/٢/۱٥
خندیدن به سطور دغدغه

 

1.

یک روز که حتی با دستخط خودت غریبه ای به این سطور دغدغه می خندی. بلند بلند می خندی.

روزی که می فهمی بلند بلند گریستن فقط سزاوار ابره و بس ..

 

2.

کدام تشنه بر خود می بندد آب را

که کویر من آسمانش را 

نه !

من تو را پس نمی زنم 

از  این بی وقفه گی          هراسانم

و لب هایم را ترک خورده  ترجیح می دهم 

چرا که تو  چرا که عشق چرا که باران    

کویرم   را تخریب می کند

...
۱۳٩٤/۱۱/۱۱
تهش که چی؟

 

یه زمانی آدم بی مهابا میره. یه زمانی هی می ایسته هن و هن می کنه که چی؟ که اخر این راه که چی؟ اون یکی که چی؟

مدتهاست میام . می خوام بنویسم. از روزمرگی. از کار. از رادین. از درس. می خوام شعر جدید بزارم . اما میگم .. خب. که چی؟ 

منم. من و پایان نامه. من و رادین. من و مقالات اقتصادی. من و کار و نامه ها. من و مادرم.  من و ادمها . رابطه ها و کشتی هایی که به گل می نشینند.

می روم

تنهایی ام را

انجام بدهم.

...